تبليغاتX
چرک نویس
--

کنار دوستانم زیبا هستم...

تو راه برگشت،طیبه می گفت:خدا چقدر من را دوست داشت که شانس تجربه دو سال کارشناسی ارشد را بهم داد.جمله دوستم را هرگز فراموش نمی کنم و فکر می کنم به لحظات خوب با هم بودن در این دوسال و پایان این دوره به یاد ماندنی در باغی پر از درخت های زردآلو در کرج،که همراه بود با صدای سه تار و خوندن ترانه هایی که همیشه با شنیدنشون به یاد اون جمع خوب و دوست داشتنی می افتم.
راه افتادم و دارم تو کوچه و پس کوچه خاطراتم قدمی می زنم،می فهمم که چقدر دلتنگ همه اون لحظات برگشت ناپذیرم.
دلتنگم...خلاصه بگم؛مگه می شه دلتنگی را با حرف و حدیث و نوشتن پر کرد؟!...مثل خیلی چیزهای دیگر....

+ نوشته شده در  ساعت 14:22  توسط شادی شفیعی  | 

 

كي قراره اين زمستون سر بياد؟

حوصله ندارم، چيزي به فكرم نمي رسه كه بنويسم اما براي اينكه يه كم خالي بشم نياز به نوشتن دارم، افتادم توي دو راهي و نمي دونم چي كار بايد بكنم، اي كاش اين زمستون سر ميومد، از اين وضعيت شاكيم البته نه فقط من خيلي هاي ديگه هم مثل من از اين اوضاع ناراضين، اي كاش حالا ديگه خدا يه حركتي انجام مي داد، اي كاش كاري ار دستم بر ميومد، به خاطر اتفاقات اخير توبيخ شدم و پدر گرامي بعد از كلي سكوت امروز احساس نگراني كرده و از محل كارش تلفني بيانيه اش را صادر كرد و گفت: "سرت رو ميندازي زير ميري دانشگاه و بر مي گردي هيچ حركت ديگه ايي هم ازت سر نمي زنه." موندم چطوري خودم را راضي كنم تا از اين دستور سر بازنزنم، تنها كاري كه فعلا از دستم برمياد اينه كه فقط دعا كنم.

+ نوشته شده در  ساعت 15:15  توسط زهره صباغیان  | 

شب آمد و چیره شد سیاهی..

این روزها حالم اصلا خوب نیست.یکشنبه هفته بعد امتحانات شروع می شه و من هنوز گیچم.گیچ حوادثی که این روزها همراه با سراسر ایران در یزد هم اتفاق میفته.شبها کابوس می بینم،کابوسهایی که به دلیل حرفها و تهدید هایی ست که از گوشه و کنار می شنوم.به دلیل دیدن صحنه های دلخراشی که از شبکه های مختلف خبری به جزء تلوزیون دولتی می بینم.صحنه هایی که مستند گونه اون را می شه در سطح شهر هم دید.از همه دردناک تر اینکه مسئولین به راحتی به مردمی که در اعتراضی آرام به خیابانها می آیند،ارازل و اوباش می گویند،و رفتار افرادی که بویی از انسانیت نبرده اند را توجیه می کنند با این حرف که می خواهیم شورش را سرنگون کنیم.برخورد این افراد از سر ترس و نداشتن جواب منطقی به مردمی ست که فقط می خواهند بدانند،رای آنها کجاست؟همین...چقدر راحت و به دور از ادب به این سیل عظیم مردمی،خس و خاشاک می گویند و به بهانه حفظ نظام، جوانان بی گناه و بی سلاح را کتک می زنند،دستگیر می کنند و حتی می کشند.و این است تعریف جدید دموکراسی...

بال فرشتگان سَحر را شکستند
خورشید را گرفته به زنجیر بسته اند
اما تو هیچ گاه نپرسیده ای که:
                             مَرد!
خورشید را چگونه به زنجیر می کشند؟

 

+ نوشته شده در  ساعت 19:48  توسط   | 

...

ارغوان!شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟
یا گرفته ست هنوز؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آسمانی به سرم نیست

بهترین سالهای زندگیم به همین راحتی از دست رفت.وقتی نتونم سرنوشتم را خودم تعیین کنم،چه فایده رای دادن،و چه سخته پذیرفتن یه سرنوشت تحمیلی.

+ نوشته شده در  ساعت 18:57  توسط شادی شفیعی  | 

سر اومد زمستون..

این شبها،شهر من تا صبح نمی خوابد.




+ نوشته شده در  ساعت 13:2  توسط شادی شفیعی  | 

...

سلام دوستان عزیز بالاخره از غیبت صغری برگشتم، اما نمی خواستم اینجوری باشه؛
تنها یه دونه پدر بزرگ داشتم که خیلی هم عزیز بود، اما خوب، از پیشمون رفت و دیگه اون را در کنارمون نداریم تا برامون شعر بگه، قصه بگه، دعا کنه و از وجودش احساس آرامش کنیم.خودش را دیگه ندارم، اما یادش را هرگز از قلبم بیرون نمی کنم،هر چند از دست دادنش خیلی برام سخت بود اما مطمئنم که به یه جای خیلی بهتر از این دنیا رفته، امیدوارم که روحش همیشه شاد باشه.
وجود شما دوستای خوب هست که همیشه بهم دلگرمی میده، از همه شما دوستای گلم شادی، زهرا، یاسمن، عاطفه، منیژه، سمانه و آقای دهقانی خیلی خیلی ممنونم.



+ نوشته شده در  ساعت 21:28  توسط زهره صباغیان  | 

 ...مثل امروز که تنگ است دلم

*دو سال تو چشم بهم زدنی تموم شد.آخرین چهارشنبه با هم بودن را جشن گرفتیم.تو این مدت 2 سال کلی غر زدم و هر دفعه از تهران میومدم،خلقم تنگ بود از خستگی و رفتن سه شنبه ها هم همیشه همراه با آه و ناله.حالا که تو کوچه و پس کوچه خاطراتم قدمی می زنم،می فهمم که چقدر دلتنگ همه اون لحظات برگشت ناپذیرم.اعتراف می کنم،دوره دو ساله ارشد،برای من خاطره انگیزترین دوران زندگی بود، حتی بیشتر از دوره لیسانس.از حالا دلتنگ تمامی دوستانم هستم؛دلتنگ رفت و آمدهای هرو هفته با زهرای صبور و نازنینم،دلتنگ طیبه دوست داشتنی با اون دل پوست پیازیش،زهرای مهربانم،معصومه عزیز،غزال نازنین،مریم پر جنب و جوش،ندای آرام،مریم گلم و...وتمام دوستانی که در این 2 سال با هم بودیم.

*رديف كتاباي نخونده بالاي تختم هي كم و كمتر شد وقتي آخرین بازی بانو را خوندم و نسبت به بقیه خریدهام از نمایشگاه کتاب از خوندش لذت بردم،الانم کافه نادری را می خونم که خوندنش همراه شده با خوردن کره بادوم زمینی گوشه خنک تخت...

*بدون تا عشق و آزادی فقط یک یا علی می خواد...
                                           

 

+ نوشته شده در  ساعت 13:35  توسط شادی شفیعی  | 

...

زهره جان...
اگر پدر بزرگ نیست،طنین دلنشین صدایش در کودکیهایمان جاریست که قصه زندگی را برای ما زمزمه می کرد.
 ما نیز در غم از دست دادن پدر بزرگ آسمانیت شریکیم.

 

شادی،عاطفه، زهرا، منیژه،یاسمن

+ نوشته شده در  ساعت 21:18  توسط شادی شفیعی  |