رفت و برگشت
باز هم این سه شنبه لعنتی رسید.از سه شنبه ها بدم میاد،چون رفتن را بیادم میندازه.
ولی پنچشنبه ها را دوست دارم،چون موقع برگشتنه.
رفت و برگشت
باز هم این سه شنبه لعنتی رسید.از سه شنبه ها بدم میاد،چون رفتن را بیادم میندازه.
ولی پنچشنبه ها را دوست دارم،چون موقع برگشتنه.
سونامی
هیچ وقت اسیر نگاه و تصمیم آدما نبودم،نمیگم برای خودم مملکتی بودم؛اما تا حدودی هم خودمختار بودم.حالا با موج سونامی آدما بالا و پایین میشم.. هرچند باز هم می تونم همون کارهای گذشته رو انجام بدم، کتابای خوب بخونم ،فیلم ببینم و همیشه موسیقی خوبی هست که گوش کنم .ولی وقتی گرفتار هیاهو و صداسازیهای بی هدف آدما میشم ٬از دست خودم کلافه میشم.وقتی وسط گله گم میشم، ترس برم میداره .
این دوهفته ای که از سفر برگشتم٬ واسم سخت گذشت،دلم برای اون روزهای خوب سفر تنگ شده.برای این جنجال و هیاهو ساخته نشدم.. دوباره کابوسهای شبانه ٬دوباره ترسها..
خدایا کاش از این دلیل و برهان های بی اساسم در امان بودی..
...
انگار یخورده دیر شد تا این پست را بذارم ولی معترفم که حسابی دلم واسه این حاجی خانم تنگ شده و دوست دارم زود تر از همه ببینمش آخرین باری که باهاش حرف زدم روزی بود که از مدینه عازم مکه می شدند و من کلی التماس دعا ازش داشتم، تا اونجایی که خبر دارم سه شنبه از این سفر پر فیض برمی گرده، خواستم دوستان را در جریان بذارم آماده باشند همین روزا بریم دیدنی زوار...
سفر
كمتر از ۵ ساعت به سفرم مونده.در طول زندگي اين دفعه اول بود كه دلم مي خواست زود ۱۳ فروروردين بشه.اين چند روزي كه مشغول خداحافظي با دوستان بودم چه حضوري و چه تلفني،هركسي التماس دعا داشت.يكي ازم مي خواست كنار مقام ابراهيم واسش نماز بخونم،اون يكي مي خواست مسجد النبي واسش حسابي دعا كنم،يكي ديگه ازم مي خواست تا چشمم به خونه خدا افتاد،حتما بيادش بيفتم و التماس دعا داشت.
نمي دونم همه را يادم مي مونه؟حتما يادم مي مونه.
هرچند ۶ ماهه دوم سال ۸۶ برام يه دوره خاطره انگيز بود،ولي سال ۸۷ از اول واسم خوب شروع شد،خوشحالم.
فقط يه نگراني بزرگ دارم،اونم درسها و تحقيقها،كنفرانسها و امتحانات اين ترم هست.
خداحافظ
افتخار بزرگ
پیروزی هسته ای،یکی از موضوعاتیست که این روزها مجبوریم به آن افتخار کنیم،اونهم به دلایل متعددی؛چه سیاسی و چه غیر سیاسی.شاید هم این پیروزی بزرگی هست و ما از آن غافلیم.راهپیمایی های زیادی برگزار شد،قطعنامه های زیادی علیه ایران صادر شد،تا سرانجام این حق مسلم به دست اومد.سوال دارم:این حق مسلم به دست آمد؛خب؟...بعضی پیروزی هسته ای را با صنعت ملی شدن نفت یکی می دانند و معتقدند داشتن انرژی هسته ای یعنی همه چیز.شاید هم چنین چیزی باشد و ما سخت می گیریم.اما باور کنید،وقتی می خوام به این پیروزی بزرگ افتخار کنم،اتوموبیل های آخرین مدل و خانه های لوکسی در جلوی چشمم رژه می رن و نگاههای که با حسرت به آنها دوخته شده و بر این بی پولی خود لعنت می فرستن.شاید هم این به لیاقت و پشتکار افراد بستگی دارد نه به این اوضاع نابسامان.سخته این افتخار،زمانیکه توی گوشت صدای مادری پردرد می پیچه که از کابوسهای هر شب فرزندش حرف می زنه و اینکه از بچه دار شدن می ترسه،چون حتی نمی دونه چه طوری باید زندگی دو نفره را تامین کنه.افتخار کم رنگ می شه،وقتی که پسر 26،27 ساله ایی را می بینی که با داشتن مدرک مهندسی هنوز هم مجبوره جلوی خیلی از علایق خودش بایسته او ن هم به دلیل نداشتن شغلی مناسب. سخته افتخار به پیروزی هسته ایی، وقتی پدری را می بینی که همیشه خجالت زده خانواده است و سعی می کنه بیشتر اوقات خودش را بیرون از خونه سرکنه تا کمتر جوابگوی چراهای فرزندانش باشه. با این وجود این یک پیروزی بزرگ است و من به عنوان یک ایرانی دوست دارم به آن افتخارکنم.هنوز هم سخته باور این همه افتخار نمی دونم چه جوری باید به این افتخارات افتخار کنم، وقتی به آینده مبهم خودم فکر می کنم.
خانه نيستم. فقط اومدم كوتاه بگم كه مینو تو جشنواره زن و مشاركت برگزيده شده. من و زهره از همين جابهش تبريك مي گوييم تا خانه كه رفتيم بهش زنگ بزنيم.
یک روز برفی
بالاخره یزد هم برف اومد(باید گفت منظور زمستون امسال هست)، اون هم چه برفی، اولش کلی باد اومد ،بعد آسمون سرخ شد و بعد یه دفعه برف اومد. شک داشتیم که برف درست و حسابی بیاد اما زمانی که زیر نویس شبکه تابان خبر از تعطیلی مدارس داد، شکمون به یقین تبدیل شد. از پشت پنجره که بیرون را نگاه می کردم، همه جا سفیدِ سفید بود. ساعت یازده شب همراه با یکی از همسایه ها رفتیم حیات مجتمع.کلی زیر برف قدم زدیم.هر چند از سرما دندونهامون به هم می خورد و یکی،دوبار هم خوردیم زمین،اما کلی کیف کردیم.صبح هم از سر و صدای بچه ها پاشدم،بیرون را نگاه کردم،بچه ها بدون اینکه سرما را حس کنند مشغول برف بازی بودند.من هم جو زده،رفتم و با بچه های مجتمع یه برف بازی حسابی کردم.بعد راه افتادم به سمت میدون اطلسی.از اونجایی که یزد خیلی کم برف میاد،مردم دوست ندارن از خونه بیرون بیان،مبادا باعث از بین رفتن برفها بشن و ترجیح می دن از پشت پنجره صحنه های برفی را نگاه کنن و کار و کاسبی را بی خیال بشن.می شه گفت شهر به حالت نیمه تعطیل در اومده.از اونجایی که ما یزدیها اصلا اهل خالی بندی نیستیم ،صبح که از خونه بیرون میومدم،پاهام نیم متری توی برف بود.
صدای آب می آید،مگر در نهر تنهایی چه می شویند؟
لباس لحظه ها پاک است.
میان آفتاب هشتم دی ماه
طنین برف،نخ های تماشا،چکه های وقت
طراوت روی آجرهاست،روی استخوان روز
چه می خواهیم؟
....
از اين سرما متنفرم...هميشه هم بودم...اين سرما به هيچی رحم نمی کنه.راستی ٬چه بارون خوبی. بارون هر جورش که باشه خوبه.مجبور بودم فقط از پشت پنجره به بارون نگاه کنم٬قطرات بارون که با شدت به زمین می خوردن٬طی یه عملیات شهادت طلبانه٬دلم می خواست برم زیر بارون و یه دل سیر قدم بزنم٬ولی این اجازه را نداشتم.مادربزرگم می گه وقتی بارون بیاد هر دعایی کنی٬برآورده می شه.از بس بارون را دوست دارم قراره اسم بچه ام را بذارم باران و بعد صداش کنم بارون. سه روزه مثل یه معتاد در حال ترک، تمام استخونهایم درد می کنه.یا شدم شبیه مرتاضهای هندی که روی تخته چوبی پر از میخ خوابیدن ٬بدنم سوزن سوزن می شه.رنگ و روم پریده.شدم شبیه آدمهای در حال موت.غزل خداحافظی را تا نیمه خوندم.اما فکر کنم عزرائیل هم با من بازیش گرفته.این نیز بگذرد.