کنار دوستانم زیبا هستم...
تو راه برگشت،طیبه می گفت:خدا چقدر من را دوست داشت که شانس تجربه دو سال کارشناسی ارشد را بهم داد.جمله دوستم را هرگز فراموش نمی کنم و فکر می کنم به لحظات خوب با هم بودن در این دوسال و پایان این دوره به یاد ماندنی در باغی پر از درخت های زردآلو در کرج،که همراه بود با صدای سه تار و خوندن ترانه هایی که همیشه با شنیدنشون به یاد اون جمع خوب و دوست داشتنی می افتم.
راه افتادم و دارم تو کوچه و پس کوچه خاطراتم قدمی می زنم،می فهمم که چقدر دلتنگ همه اون لحظات برگشت ناپذیرم.
دلتنگم...خلاصه بگم؛مگه می شه دلتنگی را با حرف و حدیث و نوشتن پر کرد؟!...مثل خیلی چیزهای دیگر....

