چای شهرزادی....
امروز از آن روز ها هیچ کار نکردن من است..روزی که هوای اردیبهشتی بیداد می کند..ولی من اینجا نشسته ام..پشت این مانیتور..و از پنجره به ساختمان های بلند روبرو زل زده ام..خیلی حرف داشتم برای نوشتن..اما فراموش کرده ام..این روزها خیلی نمی توانم بنویسم..بس که دلم به نوشتن نمی رود...این روزها که تو را کم دارم..تمام این روزهای بی تو بدون را به حسابت نوشته ام..تمام این بالا و پایین کردن های این شهر لعنتی را به تنهایی...تمام مرور کردن خاطرات...تمام اشکا هایی از پشت همین مانیتور سر ریز شدند و ریختند و آبرو بردند...تمام دل خوشی من چراغ های سبزیست که گاهی روشن می شوند...و گاهی بی هیچ پاسخی خاموش...دستم به نوشتن نمی رود بس که دلم اینجا نیست..می بندم صفحه را باز می روم سراغ چایی و کتاب شعر "جنبش تن باکو" سجاد گودرزی...
قصه را
با یک پیمانه چای شهرزادی که دم می کنی
پیش ببر ...
+ نوشته شده در ساعت 12:29  توسط شادی شفیعی
|
نبودنت
به لمسه*
جا
مانده ام حوالی بهار 91....11 ،12 و 13 فروردین 91 را خوب به یاد دارم...بهترین 13
به دری که داشتم...یادت هست از تجریش پیدا را افتادیم به سمت ونک....دست های گرمت
بود و خنکای 13 فرودین...حرف زدیم...از آرزوهایمان گفتیم...یادت هست دو روز
قبلش بام تهران بودیم...گفتی "بریم هتل توچال."..همیشه همینطوری بودی...نقشه هایت
عجیب بود...نرفتیم..پیاده رفتیم ولیعصر را...همیشه می دانستی چه راحت می توان من
را شاد کرد...با پیاده روی های طولانی آن هم در کنارت...می دانستی ار بودن با تو
شادم...حواست به همه چیز بود...حالا هم هست از آن راه دور لعنتی...از فاصله متنفر
بودم...بی قرارم می کرد..می رفتی سفر آنقدر بی قرارت می شدم تا برگردی...فقط دو
روز طول می کشید...اما 7 ماه شد...نیامدی...هنوز هم تحمل نبودن ات، تحمل رفتن ات را
ندارم .هنوز تمام وجودم بغض می شود وقتی تو را کنارم ندارم...، هنوز ثانیه هایم کند
می شود....تو می دانی راه خنده به لب آوردن من را...تو می دانی دلیل شاد بودن من
را...بهانه تراش برای بی قراری هایم...برگزد....
*«قسمتی
از آهنگ تو نیستی بهرام رادان»
+ نوشته شده در ساعت 13:44  توسط
|
دلخوری...
همه
اش فکر می کنم از کی شد که اینجوری شد؟ از کی شد که این همه به صدای هم حساس شدیم.
از کی شد که وقتی طرف گوشی را برمیدارد و
سلام می کند یا بله می گوید، اگر صدایش خراب باشد یا ضعیف باشد یا گرفته، به جای
جواب دادن با ترس می پرسیم چی شده؟؟؟ که اگر طرف بگوید هیچی سرما خورده ام یا خواب
بودم یا خسته ام…نفس راحتی می کشیم و می
خندیم و می گوییم دیووونه، ترسیدم خب! از کی شد که اینقدر همه مان ترسو شدیم، این
همه نگران. که دلخوری یادمان رفت، که گله کردن فراموشمان شد. که هیچوقت دیگر نمی
گوییم تو که میس کال ام رو دیدی، چرا زنگ
نزدی! که فقط می گوییم نگران شدم. فکر کردم طوری شده. از کی شد که این همه فقط
نگران هم هستیم. که "همه اش" انگار نگرانیم. که تا یکی دو روز دوستی
پیدایش نیست می ترسیم که نکند طوری شده باشد، که همه اش فکر بد می کنیم…دیگر یادمان رفته بگوییم و بشنویم پررو، کجایی این همه
پیدات نیست…
+ نوشته شده در ساعت 20:1  توسط شادی شفیعی
|
چراغ قرمز
تجربهيادم داد بفهمم حد زندگی کردن ميان چارچوبها و خط قرمزها و قانونها تا کجاست...که
بفهمم زندگی آنجايی زندگی میشود که بلد باشی خط قرمزهايت را خودت بکشی دورت، باانصاف
اما...میدانی؟ اصلا فکر میکنم
خط قرمز مال دنيای آدم بزرگهاست...زندگی يادم داد آدمها همهشان معلم اخلاقاند،
مريدان افلاطون! و بعد يادم داد روزها که بروند، ديگر برنمیگردند، هر قدر هم که التماسشان
کنید...دير فهميدمها، دير؛ اما بالاخره فهميدم.اين
شد که يک روز پاکت آرزوهام و شعارهام را از تو کمد بيرون کشيدم و آويزانشان کردم جلوی
چشمهام...زندگی يکبار بيشتر اتفاق نمیافتاد، و من همين يکبار را مانده ام پشت
چراغ قرمزهای ممتد و طولانیش...چراغ سبز زندگی هم که سوخته از اساس و ما بیخبر!گاهی
وقتها زندگی زيادی سخت میشود...آنقدر سخت که تمام میشوند رنگهات برای پاشيدن به
اينهمه سرد، به اينهمه خاکستری...
+ نوشته شده در ساعت 2:15  توسط شادی شفیعی
|
استخوان
های ترک خورده...
نوشته
هایم...همه بوی او را می دهد...نوشته هایی را که خوانده بود،از همه بیشتر دوست دارم...شب
شراب را یادش هست؟...همیشه می خوانمش...چقدر دلم برای حضور همیشگی اش تنگ است...برای
صورت پر از آرامشش..برای پرسه زدن های شبانه دونفره در این شهر...غیر ممکن است دوست
داشتن این شهر بدون او...برای همه چیزش دلم تنگ است...هیچ چیز..هیچ چیز...مطلقن هیچ چیز
به اندازه وقتی که در آغوشش بودم من را به آرامش نمی رساند..امنیت زندگی من بود...بودنش
عین امنیت بود...حالا یه زنی هستم که استخوان هایش ترک خورده است...زنی که دارد وحشتِ
ناامنی را زندگی میکند...جای خالی بودنش هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت پر نمیشود...هنوز
هم تحمل نبودنش را ندارم...هنوز تمام وجودم بغض می شود وقتی به نبودنش می رسم...هر روز
که دلم که تنگ میشود سادهلوحانه می گویم «فردا میآید»...
+ نوشته شده در ساعت 1:30  توسط
|
بدون عنوان....
گاهی که به اینجا سر می زنم...دلم برای چرک نویس روزهای دور تنگ می شود...کلی اتفاق بود برای نوشتن...دلم برای خود روزهای دور هم تنگ شده...خیلی...دلم برای نوشتم درست حسابی هم تنگ شده...هر اتفاقی تو را وادار به نوشتن می کرد...از محل کار تا خانه...با خودت کلنجار می رفتی کدام اتفاق را بنویسی...نوشتن در اینجا را دوست دارم...حتی اگر کسی نخواند...
این روزها اتفاقات عجیب و غریب شده اند...دوست نداری ثبتشان کنی...چون اتفاقی نیستند که بخواهی هی یادآوری کنی به خودت...شب ها سوار تاکسی خودم را مچاله می کنم گوشه ای و با ضربانم قلبم کلنجار می روم...ضربان قلبی که این روزها برای اتفاق خوبی نمی تپد...خسته ام کرده است سربالایی خانه...آرام و قراری ندارم...یک روز قول می دهم خوب باشم...باز اتفاقی می افتد که خوب بودن لحظه ای را از تو می گیرد...این روزها خوب نیستم...دلم نمی خواهد ثبتشان کنم...اما دلم برای اینجا تنگ شده بود...اصرار هم نمی کنم که خوبم و هی نقش بازی کنم...هیچوقت بازیگر خوبی نبودم...هیچ زمانی مثل این روزها بلاتکلیف و بی برنامه نبودم...مثل این روزها خسته نبودم....من شاد بی خیال را چه به این همه دلشوره...این روزهایم شده پر از هراس از آمدن فرداها...هر چرا خواستم از دست دادم...خواستنی دیگر ندارم...از این که می گویند زندگی جریان دارد بدم می آید....چرا باید همیشه برخلاف ما جریان داشته باشد...کاش یک اتفاق خوبی این روزها می افتاد که چند روزی حتی اگه 2 روز باشد من را درگیر می کرد...خسته شدم از این روزهای بی اتفاق و پر از دلشوره....
+ نوشته شده در ساعت 19:7  توسط شادی شفیعی
|
حسود...
حسودی می کنم…هنوز
و همیشه…با
هر گوشه چشم تو به هر کسی غیر از من…حتی بابت رعایت آداب معاشرت…بخصوص
که مرا هم در این میان گم کرده باشی…
+ نوشته شده در ساعت 11:20  توسط شادی شفیعی
|
...اعتصاب می کنم...اعتصاب ِ سکوت...تا اطلاع ثانوی...
+ نوشته شده در ساعت 17:23  توسط شادی شفیعی
|