كاريكاتور
اگر يادتون باشه هفته پيش روز دوشنبه 24 بهمن در خبرها داشتيم که روزنامه اشپيگل آلمان با چاپ کاريکاتوري به تيم ملي ايران اهانت کرده. نمي دونم اين كاريكاتور رو ديدين يا نه؟ يكي از دوستان لطف كرده و اونو واسم ميل كرد.

كاريكاتور
اگر يادتون باشه هفته پيش روز دوشنبه 24 بهمن در خبرها داشتيم که روزنامه اشپيگل آلمان با چاپ کاريکاتوري به تيم ملي ايران اهانت کرده. نمي دونم اين كاريكاتور رو ديدين يا نه؟ يكي از دوستان لطف كرده و اونو واسم ميل كرد.

جمله حکیمانه
تا به امروز تو به چیزی چسبیده ای که می ترسی مبادا جایگزین نداشته باشد فقط همین امروز تصور کن که اگر چیزی بهتر از سابق دریافت کنی چه زندگی ای خواهی داشت.
تبریک
امروز 29 بهمن روز زن ايراني ست.اين روز بزرگ رو به همه زنان و دختران تبريك مي گييم. آقايون لطف كنن با يه شاخه گل و خسته نباشين اين روز رو به خانوماشون تبريك بگن. حالا كمك كردن و بر تخت پادشاهي نشوندن خانوماشون پيشكش.
دیدنی های کشف نشده
امروز به دعوت دبير تحريريه روزنامه به روستاي آنها شواز رفتيم.روستايي در 80 كيلومتري يزد(فكر كنم).اسمش قبلا به گو شم نخورده بود. اولين چيزي كه به محض ورود به روستا توجهم را جلب كرد يك بنايي بودكه نشان از قلعه اي در ساليان دورمي داد وبر بلندي تپه قرار گرفته.اهالي روستا به آن "قلعه رفيع شب باد"مي گويند و معتقدند تنها قلعه سنگي استان است.

بعد از آن هم ساخت و بافت دست نخورده روستا بود كه هنوز همان خانه هاي روستايي با همان نماي سنگي خود را حفظ كرده و ظاهري زيبا به روستا داده بود. يكي ديگر از جاذبه هاي شواز محلي به نام "قبرستون كهنه" است.يك قبرستان بسيار قديمي كه از شواهد پيداست تاريخ آن به قبل از اسلام بر مي گردد.قبرها در كنا يكديگر با نظم خاصي قرار گرفته بودند ولي متاسفانه بعضي از آنها كاملا از بين رفته بودند.يكي از اهلي محل مي گفت"نوشته هاي روي سنگ را ميراث فرهنگي به منظور حفاظت از آنها برده است".يكي از همراهان معتقد بود اگر اين چنين آثاري در گوشه اي ديگر از دنيا بود مي توانست تبديل به يك جاذبه توريستي شود.

جاذبه هاي طبيعي آن هم زيبا بود.از مردمش بگويم كه چون روستا ي شواز ساده بودند و مهربان و مهمان نواز.بعد از ساعتها گشت و گذار در روستاي زيباي شواز راهي يزد شديم.نزديكيهاي تغت يك تابلويي نظرم را جلب كرد"بازسازي بافت قديم اسلاميه". كنجكاو شدم. باور كنيد قدم زدن در اين مكان بسيار دلچسب بود.مكاني مثل شهرك سينمايي.ديدنش را از دست ندهيد.

تولد
فردا 28 بهمن ماه است،روزي كه 103 سال پيش شاهد تولد صادق هدايت،نويسنده جاودان ايراني بود.او جمعه 103 ساله مي شود.
"زندگي من به نظرم همانقدر غيرطبيعي،نامعلوم و باور نكردني مي آمد كه نقش روي قلمدانی كه با آن مشغول نوشتن هستم - گويا يك نفر نقاش مجنون و وسواسي روي جلد اين قلمدان را كشيده - اغلب به اين نقش كه نگاه ميكنم مثل ايناست كه به نظرم آشنا میآيد. شايد براي همين نقش است... شايد همين نقش مرا وادار به نوشتن میكند."
روزي سخت بدون سردبير
امروز دفتر روزنامه خاتم ديدني بود.برخلاف روزهاي گذشته همه ساكت گوشه اي نشسته بودند و مطلب مي نوشتند،گاهي هم يكي داد مي زد كه :نمي دونم تيتر چي بزنم.همگي سعي مي كرديم مطلبمون را جامع و كامل و تنظيم شده به دست تايپيست بديم،چون ديگر كسي ناظر بر خبرهاي تايپ شده نبود. بايد به دوستان روزنامه نگار بگم خدا نكنه يكدفعه سفر ناگهاني براي سردبيرتون پيش بياد،اونم سردبيري مثل آقاي حقيقت نژاد.روزهاي گذشته خيالمون راحت از اينكه يكي هست مطلبمون را مجددا تنظيم كنه.ولي با اوضاع امروز كه همه بايد فسفر مي سوزونديم و براي تنظيم دقيق و تيتر درست حسابي فكر مي كرديم،متوجه شديم كه وقتي آقاي حقیقت نژاد مدام جلسه مي ذاشت و مي گفت:فكر كنين من نيستم خودتون سردبير هستين،يه خورده فسفر بسوزونين،يه خورده بذارين اين سلولهاي مغزتون فعال بشن،يعني چه!. خلاصه تا ساعت ۹:۳۰ شب مونديم و هرطوري كه بود خوب يا بد صفحه رو بستيم، منظورم از هر طوري ،اينكه با موبايل و تماس تلفني و اينترنت و بالاخره تا حدودي مي شه گفت تمام وسايل ارتباطي،با سردبير تماس برقرار مي كرديم و گزارش كار مي داديم.خلاصه اين حرفها اينكه فهميديم وقتي سر دبير مي گفت"صفحه رو خودم بستم"يعني چه؟بايد بگم حالاست كه قدرشو مي دونيم. راستي ناگفته نمونه بچه ها همه خيلي زحمت كشيدن،خصوصا سردبير موقت .گفتني است بعد از اين همه خبر تو خبر آخرين خبر اينكه يزدمون امروز رفته جز آثار ملي و كم كم داريم جهاني مي شيم.
امروز 24 بهمن ماه سالروز درگذشت فروغ فرخزاد شاعره عصيانگراست.
يادش گرامي.
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبارآلود و دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزهاي دگر
سايه اي ز امروزها،ديروزها!
بعدها نام مرا باران و باد
نرم می شويند از رخسار سنگ
گور من گمنام مي ماند به راه
فارغ از افسانه هاي نام و ننگ
عذاداری مدرن
اين چند روز محرم اگه به مرسمهاي عذاداري رفته باشين كه قطعا رفتين ،اگه يه كم به اين ور و اونور نگاه مينداختين،سوژهاي جالبي به چشم مي خورد.حتي گوش دادن به صحبتهاي سخرانهاي مراسم كه خود حكايتي جداست.به يه مراسمي در منطقه صفائيه رفته بودم. شلوغ بود.فقط آدمها دو سه رديف جلو از مراسم استفاده مي كردن.بقيه هم كه انگار نه انگار.از اونجايي كه دير رسيده بودم ،زياد حواسم به مراسم نبود.به گوشه كنار نگاهي انداختم.دم در ورودي كه يه عده جوون جمع بودن که به smsهاي گوشي هم مي خنديدن،اينور كه نگاه مي كردي،دو تا خانمي رو ميدي كه انگار بعد از چند سال همديگه رو پيدا كردن و هركدوم هم دل پري از روزگار دارن.اون طرف تر هم كه چند تادخترخانم جوان كه ازصحبتهاشون مي شد فهميد همكلاسيهاي قديمي هستن ،حسابي با هم گرم گرفتن و از دوران قديم و خاطراتشون مي گفتن و گاهي هم خنده چاشني كار مي شد كه البته با جشم غره رفتن و هيس هيس ديگران يه چند دقيقه اي ساكت مي شدن.حالا تصور كنين دوخانم جواني كه كنار ايستادن و بدون هيج ملاحظه اي از شخص سومي صحبت مي كنن كه چقدر خوشبخته و شوهرش بهش توجه داره نشونشم اينكه اين چند روز تعطيلي خانمشو برده كيش. آقايوني كه يه ميزگرد سياسي تشكيل دادن و از مسائل سياسي روز ايران و دنيا صحبت و بحث مي كنن.از انرژي هسته اي گرفته تا آنفولانزاي مرغي. خلاصه سوژ هايي زيادي كه يه مراسم عذاذاري مدرن را نشون مي داد.انگار اين مراسمها فرصتي شده براي دردلهاي كهنه،زنده كردن خاطرات،غيبت ديگران، بحث كردن در مورد مسائل و مباحث سياسي و ...