سال 84 با همه خوبي و بديش داره تموم مي شه.فقط 1 روز ديگه مونده.چه خوبه چشم رو بديهاش ببنديم و فقط به خوبيهاش فكر كنيم.اين سال براي ما هم پر از روزهاي خوب و بد بود.اما روزهاي خوشش بيشتر بود.يكي از مهمترين اتفاقاتي كه تو اين سال براي ما افتاد،آغاز همكاريمون با روزنامه خاتم بود و آشنايي با يه عالمه آدم خوب.دکتر مزیدی٬ حقیقت نژاد ٬حسین سماوات حمید رضا استادیان٬ مجتبی دهقانی٬فرزاد فیضی٬ ابوالفضل محمدی٬علیرضا دهقان ٬زهرا شاه شوازي،مريم موسوي،سمانه ملازينلي،اعظم ناظم پوران و.....از همين جا به همه اونها خسته نباشيد مي گيم.چه روزاي خوبي تو دفتر روزنامه داشتيم،هروزش خاطره هست.هرچند سردبيرمون از تعطيلي احتمالي روزنلمه گفته ولي ما همه اميدواريم خاتم ما هميشه پا برجا بمونه و چون نگینی در یزد بدرخشه.
.....
من ديديم ، عابري دعا ميخريد
و ثروت ميفروخت
من ديديم قلبي عشق گدايي ميكرد
شايد گلي پژمرده باشد
...شايد
لذتي بود در تبسم
لذتي بود در استشمام بهار
لذتي بود در لمس گلبرگ بنفشه
لذتي بود در نگاهي ، ژرف ، ژرفتر از ايمان
به آسمان
لذتي بود در درك سياهي شب
لذتي بود در هم صحبتي شقايق
لذتي هست ... آري ، لذتي
عابرهاي خيابان متروكه دل را صدا كنيد ، آرام
بگوييد دلم تنگ شده
بگوييد ، دلم براي يك لبخند ، براي يك صدا ، تنگ شده
بگوييد دلم براي ناله ي ساز ، عشوه رز ، لبخند بهار نارنج
براي استواري سپيدار ، براي آواز رود
دلم براي زندگي تنگ شده
بگوييد ، بگوييد
آرزوي عابران خيابان دل ، تن تقدير را ميلرزاند
بگوييدشان
كسي در شب ، صدايشان ميكرد
بگوييد
جمعه
امروز جمعه ست. از صبح تا حالا با هركدوم از دوستام صحبت كردم يه جورايي بي حوصله بودن. يكي از تو خونه نشستن حوصلش سر رفته بود،اون يكي هم از اينكه يزد جايي واسه رفتن نداره گله داشت،يكيشونم از اينكه بايد تو خونه بمونه و به مامانش تو خونه تكوني كمك كنه اعصاب نداشت.خلاصه همشون به قول خودشون روز بدي رو داشتن.هميشه جمعه ها همينطوريه.همه بي حوصلن.البته آقايونو فكر نكنم .هر طوري هست از خونه در میرن و سعي مي كنن بهشون خوش بگذره. راستي چرا جمعه ها اينجوريه؟
پروين اعتصامي

خانم رخشنده اعتصامي مشهور به پروين اعتصامي از شاعران بسيار نامي معاصر است. وي در روز 25 اسفند 1285 خورشيدي در تبريز بدنيا آمد. تحصيلات ادبي و عربي را نزد پدر آموخت و به تحصيلات عاليه خود در دانشگاههاي معتبر ادامه داد. در جشن فارغ التحصيلي خود خطابه زن و تاريخ را ايراد كرد (خرداد سال 1303 خورشيدي) كه بسيار مورد توجه و تشويق واقع گرديد. پروين همواره به تكميل فنون مختلف نزد پدر خود اشتغال داشت و از آنجا كه اعتصام الملك (پدر وي) از دانشمندان و اديبان نامور بود در راه پرورش استعداد وي، كه از هفت سالگي شروع به سرودن نموده بود، كمك شاياني كرد. اين شاعره پر احساس در سال 1313 ازدواج كرد ولي اين وصلت ديري نپائيد و منجر به جدايي گرديد.
بعد از آن واقعه تأثيرانگيز پروين مدتي در كتابخانه دانشسراي عالي تهران سمت كتابداري داشت و به كار سرودن اشعاره ناب خود نيز ادامه مي داد. تا اينكه دست اجل گريبان او را در 34 سالگي گرفت در حالي كه بعد از آن سالها مي توانست عالي ترين پديده هاي ذوقي و فكري انساني را به ادبيات پارسي ارمغان نمايد. بهرحال در شب 16 فروردين سال 1320 خورشيدي به بيماري حصبه در تهران زندگي را بدرود گفت و پيكر او را به قم بردند و در جوار قبر پدر دانشمندش در مقبره خانوادگي بخاك سپردند.
تا بكي جان كندن اندر آفتاب اي رنجبر
ريختن از بهر نان از چهره آب اي رنجبر
زينهمه خواري كه بيني ز آفتاب و خاك و باد
چيست مزدت جز نكوهش يا عتاب اي رنجبر
از حقوق پايمال خويش كن پرسشي
چند مي ترسي ز هر خان و جناب اي رنجبر
جمله آنان را كه چو زالو مكندت خون بريز
وندران خون دست و پايي كن خضاب اي رنجبر
ديو آز و خود پرستي را بگير و حبس كن
تا شود چهر حقيقت بي حجاب اي رنجبر
حاكم شرعي كه بهر رشوه فتوي مي دهد
كه دهد عرض فقيران را جواب اي رنجبر
آنكه خود را پاك مي داند ز هر آلودگي
مي كند مردار خواري چون غزاب اي رنجبر
گر كه اطفال تو بي شامند شبها باك نيست
خواجه تيهو مي كند هر شب كباب اي رنجبر
گر چراغت را نبخشيده است گردون روشني
غم مخور مي تابد امشب ماهناب اي رنجبر
هرچه بنويسند حكام اندرين محضر رواست
كس نخواهد زيشان حساب اي رنجبر
(ببخشين به علت طولاني شدن مطالب از نوشتن كل شعر معذوريم.اگه خواستين بگين بار بعد كلشو بنويسيم)
خريد شب عيد
خيابوناي شلوغ شهربهمون مي گن كه كم كم داريم به سال نو نزديك مي شيم.بيشتر از همه بچه ها شور و اشتياق عجيبي واسه خريد شب عيد دارن.چند شب پيش براي خريد به يه كفاشي رفته بودم ،دختر كوچولويي هم همراه پدرش براي خريد اومده بود.از يه كفشي خوشش اومد.با شيرين زبوني خاص كودكانه به باباش گفت از اينا واسم بخر. وقتي پدر قيمت رو از فروشنده پرسيد نگاهي به موجودي جيبش كرد و به دختر كوچولو گفت:بابا اندازه پاي تو رو نداره. دخترك راضي نشد. به ناچار پدر از فروشنده خواست تا همون كفش رو به شماره پاي دخترش بده.از خوش شانسي دخترك كفش كاملا اندازش بود و با خوشحالي به باباش نشون مي داد ولي پدر اصرار داشت كفش پاي دخترشو اذيت ميكنه. خلاصه بدون توجه به گريه و زاري دختر كوچولو كفشو از پاش در اورد و بعدم از مشريهاي ديگه كه شاهد اين ماجرا بودن عذرخواهي كرد و دخترك و بغل كرد و از مغازه بيرون رفت.يكي از مشتريها با افسوس سرشو تكون داد و گفت :"اي بابا چه روزگاري شده ".بعدم به فروشنده گفت"آقا نمي شد كمتر بگي تا اين بابا جلو بچه شرمنده نشه؟"فروشنده هم جواب داد:"نمي شه هر كه اومد خريد من ملاحظه جيبشو بكنم".از خريد منصرف شدم.ناراحت دختر كوچولو بودم.ممكنه اين پدر بره يه جاي ارزونتر و يه كفش واسه دخترش بخره. ولي اونايي كه نمي تونن چي؟
۸مارس
امروز ۸ مارس(۱۷اسفند)روز جهانی زنه.این روز بزرگ رو به همه تبریک میگم.اکثر سایتها و وبلاگها از مراسمایی که قراره در این روز برپا بشه خبر می دن که می تونین لیکهای مربوط به این مراسمها و مقالات نوشته شده در این زمینه رو درمینو ببینین.ولی سهم زنان و دختران یزدی چی می شه؟نه مراسمی نه.....از اونجایی که سازمان ملی جوانان و تشکلهای غیر دولتی در برگذاری این نوع مراسمها پیش قدم هستن کاش یه فکری هم برای این روز برداشته بودن. حتما لازم نيست از يه سخران اسم و رسم دار دعوت بشه بعدم يه سري حرف تحويل حضار داده بشه كه هيچ فايده اي نداشته باشه.يه مراسمي كه زنان و دختران يزدي بيانو حرف دلشونو بزنن از مشكلاتشون بگن و سهمشونو از اين شهر بخوان.تا حالا فكر كردين چقدر سهم اين قشر از جامه از اين شهر كوچيك كمه؟اين حرف كه زنان يزدي قانع هستن ديگه قديمي شده.بايد دست به كار شد و از قناعت چشم پوشي كرد كه در اين صورت چيزي جز ضرر نصيبمون نمي شه.نبايد از حق هم گذشت اوضاع سال به سال بهتر مي شه ولي براي رسيدن به جايگاهي كه شايسته يه زن يزدي باشه راه زيادي مونده.
گردهمايي
بر حسب اتفاق در يكي از وبلاگها البته متعلق به يكي از پايتخت نشينها يه مطلب جالبي رو ديدم با اين مفهوم جمعه 19 اسفند وعده ديدار وبلاگ نويسها.(قرار عمومی)از گفته هاي ديگران اينجوري مي شه فهميد كه اين گرهمايي در گذشته هم بوده. چه خوب ميشد دوستان وبلاگ نويس يزدي هم از اين گردهماييها برگذار مي كردن تا هم از نزديك با هم آشنا مي شدن هم اينكه همديگه رو نقد مي كردن و از نظرات هم استفاده مي بردن.
نگراني
اين دو روز گذشته خيلي بهمون بد گذشت .آخه تموم فكر و حواسمون اصفهان بود.به ما خانوما كه خيلي بد مي گذره .آخه آقايون اصفهان هستن.فقط مي تونيم از طريق ارتباط تلفني حال بچه ها رو بپرسيم. از قديم گفتن شنيدن كي بود مانند ديدن. تمام روز با نگراني مي گذره آخه هر ساعت يه خبر بدي ميرسه. آخرين خبرم اين بود كه فك ابوالفضل محمدي آسيب ديده.دكترا هم فعلن اجازه حركت بهش نميدن.البته به خاطر آسيبديدگي كمرش.كاش الان اصفهان بوديم هيچي كه نبود از نگراني در ميومديم.منتظريم يكي از اصفهان بياد و آخرين اخبار رو به ما بده. كاري نمي تونيم براشون بكنيم بجز دعا. كاش زودتر خوب بشن و برگردن.جاشون تو روزنامه خيلي خاليه.....
در گذشت دکتر مصدق
در 14 اسفند سال 1345دكترمحمد مصدق نخست وزيرو سياستمدارايران بدرود حيات گفت. دكترمصدق درسال1303شمسي درمقام نماينده مردم تهران به مجلس پنجم راه يافت ولي دردوره بعد ازسياست كناره گرفت. او دراين زمان مدتي درتوقيف شهرباني بود اما پس ازآزادي دردورههاي 14و 16 مجلس بارديگرنماينده مردم تهران بود و دراين دوره ازفعاليت سياسي خود براي بازپس گرفتن حقوق مردم ايران ازشركت نفت انگليس تلاش گستردهاي كرد. دكترمصدق درسال1332شمسي پس ازحوادث 30تيربه نخست وزيري انتخاب شد اما دراثناي كودتاي اِمريكايي1332دستگيرو زنداني شد. مصدق پس ازمحاكمه به سه سال زندان محكوم شد و بعد ازآن هم بحالت تبعيد درقريه احمد آباد بسربرد. دكترمصدق پس ازمرگ درمنزل خود دراحمد آباد بخاك سپرده شد
خبر بد
خبر بدی بود اما به خیر گذشت.تصادف فرزاد فیضی و ابوالفضل محمدی رو می گم.اونا برای دیدن و گرفتن گزارش بازی شهید قندی و ذوب آهن به اصفهان رفته بودن. که گویا موقع برگشتن به دلیل خستگی و خواب رفتن از مسیر منحرف می شن.در آخرین تماسی که با اونها داشتیم بچه ها در بیمارستان امام اصفهان تحت عمل جراحی قرار گرفتن.نگران نباشید فرزاد پاش شکسته البته به شدید ترین نوعش و ابوالفضل از ناحیه کمر دچار شکستگی شده. برای سلامتیشون دعا کنید.
این روزها یه کم فکر دوتایی مشغول بود.نتونستیم چیزی بنویسیم.یه عکسی دیدم تو سایت باشگاه خبرنگاران جوان. نتونستم شرح مناسبی براش بذارم.

توسعه شهري
امروز براي انجام يه كاري به بلوار مدرس رفته بودم. بعد از انجام كارم تصميم گرفتم يه گشتي اون اطراف بزنم. حوالي بيمارستان شهداي كارگر وکوچه هاي پشت بيمارستان. نمي دونم گذرتون اونجاها افتاده يا نه؟ ولي من كه با ديدن كوچه ها و نحوه ساختمان سازي كلي تعجب كردم .بابام مي گه اون حوالي پر از باغ بوده كه خشكشون و به قطعات كوچكتر تقسيم كردن و به مردم فروختن.حالا از خشك كردن باغهاي زبون بسته بگذريم ولي نمي دونم اصلا شهرداري بر ساخت و ساز خونه هاي اونجا نظارت داره يا نه؟ با هر روشي كه بگين اون مناطق خونه ساختن اما خوب انصافا بعضي خونه ها نسبتا خوب ساخته شدن. ولي چيزي كه بيشتر از هر چيز به چشم مي خوره زندگي ساكنين او منطقه ست. در اونجا چيزي كه اهميت نداره جون آدماست. نمي دونم چون بار اولم بود از اين جور جاها ميديدم زيادي تحت تاثير قرار گرفتم .يكي از آشناها ميگفت دو سه تا ديگه از محلات يزد همين مشكلاتو دارن. آخه چه اصراريه با هر شرايطي شهر بزرگ بشه؟ ممكنه اين زيادي ربطي به موضوع نداشته باشه ولي خشك كردن باغها در بعضي مناطق مثل آبشاهي(نعيم آباد) بعدم خونه هاي آنچناني جاي درختها سبز شدنم يكي ديگه از نمادهاي توسعه شهريه.
پيام
اين روزها گوشهايم چيزهايي مي شنود و چشمهايم چيزهايي مي بيند كه سخت مرا آزار مي دهد.
از پيدايش نخستين تا دم واپسين
دشنه اي در آستين بايد داشت
حساب سود و زيان بر سرم سنگين است
تا كي اين اوراق مشوش را
حمل خواهم كرد؟
آزمونهاي زمانه مرا فريفته است
مشامم با آن همه تيزي
رايحه تجربه را نمي شنود
به رقيبم بگوييد
ميدان خالي است
و از فتح دروازه هاي افتخار را در برابرش بگشاييد
انسان مصيبت
به تسخير كدام قلعه مي روي؟
به تصرف كدام گنج مي شتابي؟
پريشانيت از چيست؟
كه همچون جن زدگان آسيمه سري
و لذت را از هر دري سراغ مي بري؟
پيامي ندارم كه به تو بسپارم
گوشهايت را كر مي خواهم
و چشمانت را كور
تا از هر تصوير به واژه اي نياويزي
و از هر واژه انگاره اي نريزي
پتك ساليان بر سر تو
چون آواري هميشگي فرود مي آيد
آسمان با آن همه ستاره از آن منست
و در خلوتي كه همه بالندگي است
به تنهايي رو مي كنم
تا در مسير هجوم نيزه اي را مهمان نباشم
و صفحه سپيد ذهن را
با
مضراب شما نخراشم.
پيمان آزاد
تولد
در 4اسفند 1281 پروفسور دكتر محمود حسابي" رياضيدان و فيزيكدان برجسته ايراني" در تفرش متولد شد. پنج ساله بود كه به اتفاق خانواده به بيروت رفت و با وجود تنگدستي به تحصيل پرداخت. دكتر حسابي در نوزده سالگي ليسانس بيولوژي يا زيست شناسي و سپس مهندسي راه و ساختمان را دريافت كرد. سپس مهندسي برق را از دانشگاه برق پاريس، مهندسي زمين شناسي و معدن؛ و دكتري فيزيك را از دانشگاه سوربن پاريس اخذ كرد. پروفسور حسابي تنها شاگرد ايراني انيشتين بود و به چهار زبان زنده دنيا تسلط كامل داشت. كتابها و مقالات ارزنده اي از دكتر حسابي باقيست كه از آن ميان الكتروديناميك، تئوري بي نهايت بودن ذرّات؛ قانون دانشگاه تهران، و نامهاي ايراني را مي توان برشمرد.
اظهار نظر
چند روز پيش به اتفاق خانواده رفته بوديم به يه مهموني.از اونجايي كه مهمونيهاي دوستانه محلي شده براي بحث و تبادل نظر و كلي كارشناس امور سياسي ،فرهنگي و ورزشي تو اون جمع حضور دارن رفتنش خال از لطف نيست.اون روزم خبر داغ محفل ما به ثبت رسيدن بافت تاريخي يزد بود.يكي مي گفت:"خوبه"،اون يكي از كوتاه شدن دست شهرداري در امور ساخت و ساز مي گفت،يكي هم از اينكه شهر مي تونه بافت قديمشو حفظ كنه از اين امر راضي بود و از سبز شدن آپارتمانهاي شخصي ساز و دولتي ناراضي.ولي خوب هميشه يه مخالفم پيدا مي شه. يه آقايي بادي تو غبغبش انداخت و گفت"چي اين كار خوبه يه عالمه خشت و خاك را اسمشونو گذاشتن آثار ملي،آخه جهان در حال پيشرفته ولي ما چي؟ " وكلي از اين حرفها.اگر چه گفته هاش با مخالفت اكثزيت روبرو شد ولي او به سخرانيش ادامه مي داد:"بجاي اينكه پولاشونو اينجوري حروم كنن بيان دوتا پاركي ،جاي تفريحي بسازن تا جوونها ازش استفاده كنن و اينجوري بي كار نگردن".از اونجايي كه كوچكتر بودم نمي تونستم اظهار نظري كنم و آقا هم به صحبتهاي خودش ادامه مي داد"بابا جوونها خونه مي خوان ،كار مي خوان،زندگي مي خوان......".ديگه تنونستم تحمل كنم.گفتم اينا چه ربطي به ثبت شدن يزد در آثار ملي داره؟ با لحني عصباني گفت"ما دوتا پيرهن بيشتر از شما پاره كرديم،لابد ربطشو مي دونيم."
اصرار و انكار
چندي پيش آقايي با دفتر روزنامه تماس گرفت تا در خصوص وضعيت تئاتر يزد و انجمن نمايش البته با كلي شرط و شروط با او مصاحبه شود.تاكيدش بر اين بود كه فردي كه با آقاي مهدي نژاد(مسؤل خانه نمايش) گفتگو كرده با او مصاحبه نكند چون نظرش بر اين بوده گفتگوي آقاي مهدي نژاد تحريف شده بود.مصاحبه را همكار ديگري انجام داد و سعي كرد تا به بهترين نحو تنظيم گردد تا ديگر جاي شكايتي نماند. روزنامه هم كم لطفي نكرد،با در نظر گرفتن جاي خوب،فضاي مناسب و عكس خوب مصاحبه راچاپ كرد.ولي بعد از چاپ در روزنامه،آقاي مذكور در وبلاگ بازي در بازي بر اين موضوع تاكيد داشته "بخش عمده اي از صحبتهايش جرح و تعديل شده است". گويا ايشان به خود شك دارد و گفته های خود را باور ندارد.نه به آنهمه اصرار نه به اين انكار .
بازگشت همه به سوي اوست
اين مطلب را يكي از دوستاي خوبم واسم فرستاده .ازش اجازه پرسيدم و گذاشتم تو وبلاگ.
قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم
بعد از مرگم، انگشتهاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشتنگاري قرار دهيد
به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبد شكافي كند، من به آن مشكوكم
ورثه حق دارند با طلبكاران من كتككاري كنند
عبور هر گونه كابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز از داخل گور اينجانب اكيدا ممنوع است
بر قبر من پنجره بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا كنم
كارت شناسايي مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد
مواظب باشيد به تابوت من آگهي تبليغاتي نچسبانيد
روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين عاقبت كسي است كه زگهواره تا گور دانش بجست
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنيد
كساني كه زير تابوت مرا ميگيرند بايد هم قد باشند
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبكاران ندهيد
گواهينامه رانندگيم را به يك آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد
در مجلس ختم من حتما گاز اشك آور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند
از اينكه نميتوانم در مجلس ختم خودم حضور يابم قبلا پوزش ميطلبم
به مرده شوي بگوييد مرا با چوبك بشويد چون من به صابون و پودر حساسيت داردم
چون تمام آرزوهايم را به گور ميبرم ، سعي كنيد قبر مرا بزرگ بسازيد كه جاي جسدم باشد.
خدا تمام رفتگان را بيامرزد
وای کاش می شد چنین کرد.
