تبليغاتX
چرک نویس
--

سوال

نمیدونم کی این هم رنگ جماعت شدن را سر زبون همه انداخته و هیجوری هم نمیشه فهمید رنگ این جماعت چه رنگیه؟داریم همین جوری میریم جلو بدون این که یه لحظه وایسیم و بپرسیم از کجا آمده ایم و آمدنمان بهر چه بود ؟ یه وقتهایی یه عالم سوال بی جواب تو ذهنم هست که نه تنها جوابی واسش پیدا نمیکنم بلکه سوالهای زیاد دیگهای هم تو ذهنم درست میشه. به تنها چیزی  که می رسم:دنیا همش احتمال٬ شک و سوال!!!!.. همین.


+ نوشته شده در  ساعت 1:27  توسط   | 

....

اگه چند روز پیش دلم میخواست یکی را خفه کنم٬ امروز دلم می خواد همه را خفه کنم.

گذشت یعنی خریت.... باید ایستاد.

+ نوشته شده در  ساعت 0:28  توسط   | 

آرزو

امروز(یکشنبه)٬ تنها روزی بود که دلم می خواست یه پسر بودم تا یکی را حسابی و یه دل سیر کتک بزنم و بعد با همین دستام خفه کنم.

+ نوشته شده در  ساعت 11:1  توسط   | 

سلام

سفر نسبتا طولانی من هم تموم شد. حرف از سفر زیاده که بماند. امروز ساعت ۲ نیمه شب رسیدم. کلی دلم واسه یزد تنگ شده بود. صبح با کلی شوق و ذوق اول رفتم پیش زهره و از اونجا با هم رفتیم پیش زهرا. بعد با هم رفتیم دفتر روزنامه.الان از اونجا برگشتم. فقط می تونم بگم هی... خدایا رخ من که نیلی نبود٬ جواب محبت که سیلی نبود. خودم را آماده کرده بودم تا از خوشیهای سفر بگم ولی ای بابا جوون ضایع کنها بدجوری حا لم را گرفتن.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 19:3  توسط   | 

این مدت سعی می کردم تا هر موقعیتی پیدا می شه به کافی نت برم و و مطالبم را تو وبلاگ بذارم اما از بخت بد هر بار بلاگفا مشکلی پیدا می کرد و به قول خودمون قاط زده بود و چند تا از مطالبم سوخت. بنابراین تصمیم گرفتم مثل دفعه قبل پیشاپیش ولادت امام علی (روز پدر) را به همه شما و روز خبرنگار را به همه خبرنگارها تبریک بگم٬ اما فکر می کنم از اونجایی که توی یزد ما خیلی به خبرنگارها بها می دن می تونم درک کنم که اونها چقدر از این تبریک خوشحال می شن آخه خودمون را که نگاه می کنم می بینم هرچی که توی این زمینه کار می کنیم از روی علاقه هست وگرنه کسی بهت بها نمی ده یا به طور کلی باید بگم همیشه یا بیشتر وقتها فی سبیل الله بوده٬ راستش نه تنها تو این زمینه بلکه بیشتر کارهای دیگه هم همین طوره٬ وقتی توی یه مراسمی هم از مدیرها و کله گنده ها عکس می گیری همه ای که دو تا چشم دارن دو تا دیگه قرض می گیرن و طوری بهت نگاه می کنن که فکر می کنی چه مشکلی داری اون هم فقط به خاطر اینکه یه دختری و داری عکاسی می کنی٬ نمی دونم این رفتارها چه معنی می ده اما فکر می کنم اینها مشکلاتی است که برای انجام هرکاری سر راهت قرار می گیرن و تو باید بتونی با اعتماد به نفست از کنارشون درست و ساده بگذری٬ اما به هر حال از همه اینها بگذریم امیدوارم هفدهم مرداد به برکت مناسبتهاش روز خوبی باشه براتون.

پی نوشت: مثل اینکه آخرین نفر منم که دارم این پست شادی رو می خونم. این یه هفته ارتباطم با همه قطع بود حتی با شادی. کاشکی زودتر بیاد.

+ نوشته شده در  ساعت 19:2  توسط   | 

سلام

شادیم از تهران. شهر دود و دم. شهر خاکستری رنگ. دلم کلی واسه یزد تنگ شده. واسه همه شما. دلم واسه زهره و مینو خیلی خیلی تنگ شده. دلم واسه همه شما ها تنگ شده. تا دو یا سه روز دیگه میام.

+ نوشته شده در  ساعت 12:8  توسط   | 

كاش يكي شهريار رو راضي كنه كه دوباره بنويسه!

+ نوشته شده در  ساعت 9:6  توسط   | 

قاصدک هان...

قاصدک هان چه خبر آوردی

از کجا وز که خبر آوردی

خوش خبر باشی اما، اما

گرد بام و در من بی ثمر میگردی

انتظار خبری نیست مرا

نه زیاری، نه ز دیار و دیاری.

آری، برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که تو را منتظرند.

قاصدک در دل من همه کورند و کرند.

دست بردار از این در وطن خویش غریب.

حاصل تجربه های همه تلخ بادلم میگوید:

که دروغی، تو دروغ که فریبی تو فریب

قاصدک هان، ولی آخر ای وای راستی آیا رفتی با باد.؟

با تو ام آی کجا رفتی آی

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی جایی؟

در اجاقی طمع شعله نمی بندم، خوردک شرری هست هنوز؟

قاصدک ابرهای همه عالم، شب و روز در دلم می گریند.

+ نوشته شده در  ساعت 11:12  توسط   | 

می بینم گله کردین که چرا به حرف شادی گوش نکردم. ولی باور کنید این مدت سرم خیلی شلوغه و دسترسی به اینترنت ندارم. امروز هم بعد از مدتها اومدم کافی نت. تازه حساب کنید که تو این هیرو ویر مدام هم اینترنت قطع بشه. ولی در کل عذر خواهی میکنم خدمتتون که ارج نهادین به وبلاگ ما سر زدین و مطلب جدیدی ندیدین، اما  اومدم بگم ممکنه این چند مدت باز هم با این مشکل بر بخورم و نتونم بنویسم. واسه همین این را پیشاپیش از من داشته باشید.  ولادت امام پنجم که پنجشنبه ۵/۵/۸۵ هستش را بهتون تبریک میگم .

+ نوشته شده در  ساعت 10:49  توسط   |