تبليغاتX
چرک نویس
--

غزالی های مدرن

بدم میاد از این سریالهای ماه رمضان.30 شب مردم را میذارن سر کار.بدم میاد از این کارگردانهایی که از اعتقادات مردم سوءاستفاده می کنن.به اسم خدا و قرآن و علی هر چی دلشون می خواد به خورد مردم می دن.این سریال آخرین گناه که دیگه هیچ.از اول تا آخر سر کاری. این زیر زمینم چرته ولی باز یکم بار سرگرمیش زیاده. ولی سریال صاحبدلان را دوست دارم.موضوعش واسم جالبه.از فکر نویسنده سریال خوشم میاد.یه چیزی تو این سریالها واسم جالب بوده و هست،اینکه همیشه سریال حول یکی دوتا آدم نزول خور و مال مردم خور می گرده که در طول سریال یه اتفاقاتی واسشون می افته که شدیدا تحت تاثیر قرار می گیرن یه دفعه ای متحول میشن و انگار نه انگار همون آدمهای بی اعتقاد دیروز بودن.اگه همه اینها فیلم نبود تو دنیای واقعی هم این دست آدمها این طوری تحت تاثیر ماه رمضان قرار می گرفتن چه سرزمین توپی داشتیم.نه نزول خورداشتیم نه کلاه بردار و نه مال مردم خور.ولی افسوس که همه اینها در حد یه سریال 30 قسمتی ماه رمضان هست و بس.

+ نوشته شده در  ساعت 23:9  توسط   | 

کافه ستاره

دو، سه شب پیش رفتم سینما جام جم برای دیدن فیلم کافه ستاره آخرین ساخته سامان مقدم.سانس 9-7.حسابی شلوغ شده بود.فیلم ساعت 7:20شروع شد.از داستان فیلم خوشم اومد،هرچند تلخ بود. داستان فیلم قوی و هنرمندانه است یه جایی خوندم فیلمنامه اقتباسی است از داستان "کوچه مدق" نجیب محفوظ نویسنده مصری که اتفاقا تازگیها خبر مرگش را شنیدیم. در کافه ستاره زندگی واقعی در جریان است با آدمهای واقعی از نگاه یک عاشق.فیلم خوبی بود. به دیدنش می ارزه.وقت کردین حتما یه سر به سینما جام جم بزنین.اما یه چیزایی هم در طول دیدن فیلم آزار دهنده بود: صدای باز شدن بسته چیپس و باز شدن رانی و دویدن بچه های کوچک در سالن یه کم اعصاب را خط خطی می کرد ،یه عده ای هم بودن که کارشون این بود با هر آهنگی که در طول فیلم پخش می شد شروع به دست زدن و سوت زدن می کردن. همه وقتی چهره شبخیز را در این فیلم دیدن شاید می خواستن این احساسو از خودشون بروز بدن که من می شناسمش. دست و سوت زدن مردم هم آخر فیلم و موقع موسیقی زنده در عروسی به اوج خودش رسید. یه عده مردم با دیدن صحنه عروسی و تمام شدن صحنه عروسی از جای خودشون پا شدن و به طرف درب خروجی سینما رفتن شاید بشه گفت این همون مردمی هستن که از فیلم توقع دارن که در اون یه مجلس عروسی نشون داده بشه و با دیدن همین صحنه عروسی ُ٬ رضایت خودشونو از فیلم گرفتن.

+ نوشته شده در  ساعت 23:5  توسط   | 

توخالی

ما آدمها موجودات جالبی هستیم.یه چیز را در زندگی خوب بلدیم:ادعا،ادعا،ادعا...همیشه و همه جا فقط ادعا می کنیم،مهم نیست ادعا در چی؟ولی موقع عمل که میشه،مثل یه طبل٬ تو خالی هستیم، حتی از اونهم تو خالی تر.

+ نوشته شده در  ساعت 22:28  توسط   | 

درد و دل

این چند روز حالم حسابی گرفته،خستم ، نمی دونم چرا؟بدون دلیل خاصی.خیلی چیزا واسه نوشتن دارم،ولی مغزم کار نمی کنه.تا یه خط می نویسم،واسه خط بعدی کم میارم.انگاری مغزم قفل میکنه.به زمین و زمان بد و بیراه می گم.بذارین به حساب بهونه واسه ننوشتن.یه حسهایی بهم دست داده که اصلا به مذاقم خوش نمیاد.مثل بدبینی،مثل بیزاری از آدمهای دور و ور،مثل نداشتن حوصله واسه سر و کله زدن با اطرافیان.در کل آدم خطرناکی شدم.خودم از خودم می ترسم.می دونم،شاید نباید اینها را اینجا بنویسم.شاید فردا دو،سه نفری بهم بگن"چرا اینها را نوشتی؟".ولی خوب یه درد و دل بود با دوستان.

لایه های پیاز هست

روزهای من

لخته لخته و

مثل هم

و در اختیار من نیست

سوز اشک

تمام می شوند وزها

و تو پیشم نیستی.

+ نوشته شده در  ساعت 23:40  توسط   | 

........

دیروز با یکی از دوستان برای تهیه گزارش به کانون ناشنوایان یزد رفته بودیم. وارد جمع اونها که شدیم یه حسی بهم دست داد،احساس می کردم در جمع اونها غریبم. و چقدر ناتوان. انگاری وارد یک کشور دیگر شده بودم که اصلا با زبان اونها آشنا نبودم.اونها جوری با مشکلاتشون کنار اومده بودند که من از خودم خجالت کشیدم.

+ نوشته شده در  ساعت 11:27  توسط   |