تبليغاتX
چرک نویس
--

...

با سلام به اهالی دنیای مجازی.عیدتون مبارک.خوشحالم باز از این طریق می تونم باهاتون صحبت کنم.راستش نمی دونم چه کسانی منتظر اعترافات من بودند و لی باید بگم در حالت معمول همیشه دیر اعتراف می کنم،یه جورایی صبر می کنم آبها از آسیاب بیفته .اما اعتراف می کنم :موقع اعتراف کردن اصلا احساس خوبی ندارم و یه جورایی از اون سرباز می زنم و اینکه بد جور خورده شیشه دارم و از اینکه کسی را سر کار بذارم،احساس خوبی بهم دست می ده.

+ نوشته شده در  ساعت 21:14  توسط   | 

فراموشی

امروز بر حسب اتفاق گذرم افتاد به بازار مس گری .یادم اومد دو سه سال پیش که برای دیدن این بازار رفته بودم از سر و صدای چکشهای مس گرها برای صحبت کردن با هم مجبور بودیم داد بکشیم و گوشهامون را بگیریم و از بازار رد بشیم.امروز هم با این تصور وارد بازار شدم. اما کلی تعجب کردم.صدای چکش هنرمندان مسگر جای خودش را به بوق موتور سیکلت و اتومبیل داده. صدای چکشهایی هم که از تک و توک مغازه ای بیرون می اومد،اونقدر ضعیف بود که در هیاهوی بازار گم می شد.مغازه های مس گری جای خودشون را به مغازههای جدیدی داده بودند که اصلا با چهره بازار سنخیت نداشت.دلم گرفت از اینکه این هنر سنتی شهرمون هم مثل هنرهای سنتی دیگه داره فراموش می شه.چیز دیگه ای که حالمو گرفت رفت و اومد موتور سیکلتها و ماشینهایی بودن که بازار یزد را با خیابون اصلی شهر اشتباه گرفته بودن و انگار نه انگار اونجا محل رفت و اومد افرادیست که یا برای دیدن اومده بودند یا خرید،حق تقدم را به خودشون می دادن و با زدن بوقهای مکرر آرامش قدم زدن و دیدن و خرید کردن را از اونها می گرفتند. بسوزه این پدر مدرنیته.

+ نوشته شده در  ساعت 23:6  توسط   | 

بازی

ما هم وارد گود شدیم و از طرف مینو دعوت به شرکت در بازی شب یلدا شدیم.باور کنین امروز به این نتیجه رسیدم اعتراف خیلی سخته. اینهم گوشه ای از اعترافات اینجانب(شادی):

ـ تا 12 سالگی تلاش مامان،بابام این بود که به من ثابت کنن من بچه اونها هستن،نه بچه پرورشگاهی.آخه تک دختر خانواده بودم و همین شده بود که به مدت 5 سال در دبستان شایعه کرده بودم،مامان و بابام دختر می خواستن،منو از پرورشگاه اوردن.

ـ به مدت یک سال در دوران دبیرستان خودم را جای مامانم در انجمن اولیاء و مربیان جا زدم و چنان چادر به سر می کردم که فقط یه چششم مشخص بود و همین شد همه می گفتن از چنین مامان محجبه و مومنی چنین بچه ناخلفی بعیده.

ـ سال سوم دبیرستان با چند تا از دوستان برای رو کم کنی بلند قد بودن، با کفش ،دیوارهای تازه رنگ خورده راهروی طبقه دوم دبیرستان رو کثیف کردیم و چون کسی متوجه نشد کار ما بوده،بچه های کلاسهای طبقه دوم را جریمه نقدی کردن.

ـ کنسرت علیرضا عصار بود.سه بار با کلی ذوق و شوق ازش امضاء گرفتم.دفعه سوم بهم گفت"دختر خوب اینقدر خاطر خواه من گنده بک شدی که سه بار ازم امضاء می گیری؟"من هم برای اینکه ضایع نشده باشم گفتم" واسه کسی می گیریم".

ـ در دوران دانشگاه مشاوری داشتیم معروف به جوشکار.یه سه ،چهار ماهی بدبخت را گذاشتم سر کار.بهش مشخصات یه پسری را دادم،اونهم دربه در دنبال یارو.از اونجایی که چنین پسری وجود خارجی نداشت و احساس می کردم خانم جوشکار داره دلسرد می شه،بهش گفتم با یارو تفاهم نداشتیم و خانواده ها به هم نمی خوردن.

ـ همین تابستون امسال برای امتحان ورودی دانشکده صدا و سیما (مقطع کارشناسی ارشد) به تهران رفته بودم.نمی دونم چی شد که یهو شیطون رفت تو جلدم و به جای جلسه امتحان از دربند سر در اوردم.

کم کم داره از این بازی خوشم میاد.منتظر اعترافات زهره هم باشید.راستی دوست دارم اعترافهای فرزاد،مجتبی،زهره و مانیفست را ببینم.به نظرم جالب میاد.

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:17  توسط   | 

...

دلتنگی...

دلتنگی...

دلتنگی...

همین شد که برگشتیم.

+ نوشته شده در  ساعت 13:45  توسط   |