تولد...
تولد من بود آغاز سفرم
و شاید کمی بیش از آن
از لحظه گره خوردن دو وجود
و دمیدن یک ذات
آری حس کردم حلول ذات هستی را آنگه که دمیده می شد
و ریه های من گویی
سرشار از هوای فردوس است هنوز...
آنگه که سفر آغاز شد برهنه بودم
برهنه از تعصبها...برهنه از زنجیرها...
...زنجیر ماده بودن
و سکوت زبان من بود
سرود من بود رقص چشمهایم...
چه دلتنگم اکنون..
چو آفتابگردانی جدا افتاده از خورشید.