خانم،آقا می شه کمک کنین؟
هوا کم کم خنک می شه و میدان مجاهدین و خیابونهای اطراف شلوغ.اول خیابون فرخی کنار پیاده رو نشسته ،چادر سیاه رو سرش انداخته و کاسه برنجی کج و کوله ای هم دستش.مردم هم در حال عبور.عده ای می ایستن و یه نگاهی به این توده سیاه رنگ و بچه توی بغلش میندازن و سری تکون می دن واز کنارش می گذرن.عده ای هم انگار نه انگار چیزی دیدن و گروهی هم از داخل جیب یا کیفشون اسکناس یا سکه ای را حواله کاسه کج و کوله برنجی می کنن.
روبروی بیمارستان فرخی،مردی با پوشه رنگ و رو رفته همرا با چند تا نسخه کهنه و نا خوانا.تا اونجایی که راه داره سرش را به زمین نزدیک کرده،پوشه سبز رنگ را جلوی چشم مردم می گیره و با صدای گرفته می گه"خانوم،آقا،دخترم مشکل خونی داره توی بیمارستان بستریه،از شهرستان اومدیم،کسی را نمی شناسیم،می شه یه کمکی بکنین؟"تعداد افرادی که بی اعتنا از کنار مرد می گذرن خیلی بیشتر از افرادیه که به اون کمک می کنن.انگار داستانش خریدار نداره.
خیابون امام،پسر بچه ای که می خواد به زور به تو دعا بفروشه."خانم بخر،ثواب داره"،هر چی خودت را بی اعتنا نشون می دی٬ اون بیشتر اصرار می کنه.بهش پول می دی که دست از سرت برداره،انگار به غرور مردونش بر می خوره،"من که گدا نیستم".می ره دنبال یکی دیگه،و باز هم اصرار و اصرار...
و مورد هایی از این دست."خانم من پول کم دارم می شه کرایه من هم حساب کنین"،"گرسنم از صبح تا حالا چیزی نخوردم،از اطراف اومدم،می شه یه پولی بدین تا یه چیزی بخرم."
شهر داره زشت می شه ٬خیلی هم زشت.کاش می شد یه کاری کرد.
