تبليغاتX
چرک نویس
--

روزگاری خوش

گذشت.چه بخوای چه نخوای زمان می گذره.مگه نه ؟!کسی مخالفتی داره ؟زمان نه از آن منه نه از آن تو.خواسم مدتی بدون برنامه ،نظم،عقیده،اخلاق،ملاحظه،زیبایی،شعور،فهم و از همه مهمتر فکر زندگی کنم.خودم خواسم روی خطوط قرمز زندگیم پا بذارم.تنها خودم خواسم.هیچ کس نمی تونه ادعا کنه که به من دیکته کرده اینجوری باشم یا اونجوری نباشم.دوست داشم اینجوری تصمیم بگیرم و تا مدتی هم به این سبک زندگی کنم.مدت کوتاهی گذشت و دیدم بدون همه اینها نمی تونم زندگی کنم.پس بعضی ها را به نسبت کمی رعایت کردم.اما خط قرمزهایی هم داشتم.چیزی نشده که.فقط یکسالی اینطوری زندگی کردم.تعیین رنگ این یک سال و قضاوتش با خودتون.علاقه ای به اینها ندارم.اصلا ندارم.اصلا برای رنگ زندگی نمی کنم.برای قضاوت زندگی نمی کنم.من برای خودم و عقایدی که می خواهم بیشتر بشناسمشون زندگی می کنم.تو این یک سال می خواسم از زندگی لذت ببرم.دوست داشته باشم٬دوستم داشته باشن.در یک کلام می خواستم زندگی کنم به سبک و سیاق و عقاید خودم.(در این مورد فعلا لب وا نمی کنم).من از رنگ زندگی و قضاوت  دیگرانی که در  پیش من نیستن اهمیتی قائل نمی شم.آخر رنگ زندگی هر سال تغییر می کنه.رنگ قضاوت دیگران تغییر می کنه.مثل رنگ مد لباس.مثل رنگ آدمهای این زمونه.پس من خودم را درگیر رنگ و قضاوت نمی کنم.نه که قضاوت هیچ کس برام مهم نباشه٬رنگ قضاوت بعضی برام مهم بود که تعدادشون انگشت شمار بودن.حالا بهتره بگذریم.همونجوری که تصمیم گرفتم شروع بشه حالا هم تصمیم گرفتم که تمومش کنم٬عجب دورانی که نبود.آدمهایی را که می خواسم بشناسم٬شناختم.از دوست داشتن لذت بردم.به چه چیزهایی که متهم نشدم.آدمهایی که مرا بیشتر از یکسال و چند ماهی نمی شناسن ٬چجوری شروع کردن به نصیحت کردن و دیکته کردن عقایدشون.!بیچاره ها فکر می کردن که دارم گوش می کنم. و اینکه تصمیم دارم دور بعضی از کارهام خط بکشم خوشحال بودن٬البته گوش می دادم اما بیشتر به اشتباهات تفکرشون و تلاش بیهودشون پوزخند می زدم.ولی افسوس که نمی شد به اونها چیزی را گفت٬چون جبهه گیریشون را در مورد نظرات خودم و کارهام می دونستم و ازطرفی فقط بار متلکها و تهمتهایی را که نصیبم می شد٬بیشتر می کردم.پس سکوت و لبخند دوای تمامی این حالات بود و تظاهر به گوش دادن و عوض شدن٬تظاهر به زندگی و ...هرچند در این میون دوستای خوبم مثل همیشه همراه من بودن و علت بعضی از کارهام را می فهمیدن٬ولی گاهی می شد از اینکه دستم مینداختن و علت بعضی از کارهامو درک نمی کردن به شدت عصبانی و ناراحت می شدم.با اینکه می دونستن درد من چیه٬ به جای راه حل فقط می گفتن ول کن بابا٬ناراحتم می کرد.اما گاهی هم می شد که می دونستن دردم چیه و می خوام با خودم باشم و اصراری در پاسخ هم نمی کردن.اما همچنان منتظر من هستن و صحبتهام.یکسال و اندی ازاین دوران می گذره و تنها چیزی که برام باقی مونده تجربه بوده و بس.می خوام سعی کنم از این به بعد جدی تر به زندگی نگاه کنم٬یکم مهربون تر بشم٬تحمل بعضی چیزها را داشته باشم٬ولی بعضی از حسهایی که در این مدت به دستشون اوردم را اصلا کنار نمی ذارم فقط بار منطقیش را زیاد می کنم. و اینکه یه یادگاری از این دوران را فعلا می خوام با خودم داشته باشم.یادگاری  که فعلا می مونه تا بعد.این هم یک تصمیم هست در نوع خودش٬همین.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 21:2  توسط   | 

روز خبرنگار؟

تقویم را كه ورق می‌زنم ۱۷ مرداد در برابرم ظاهر می‌شه، با دو كلمه توضیحی كه اون را از بقیه‌ روزها جدا می‌كنه:روز خبرنگار

چیزی واسه گفتن ندارم،یعنی واسه گفتن و نوشتن حرف زیاده که عین ننوشتن می شه گاهی.

اگه مسخره نکنیین باید بگم دلم لک زده واسه یه تبریک.

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:29  توسط   | 

مي آيدها

شب و روزت همه بيدار

كه آيد شايد٬

كور شد ديده بر اين

كوره ره شايدها!

شايد-اي دل!-

كه مسيحا نفست

آمد و رفت!

باختي هستي خود

بر سر مي آيدها...

 

+ نوشته شده در  ساعت 11:31  توسط   |