ايستگاه آخر
شرمنده اين روزها نه در حال و هواي وبلاگ نوشتنم و نه آخر شب وقت و جوني مي مونه كه بنويسم.با اين وجود ساعت مطالعه من زيادي بالا رفته،دم دست ترين منبع براي كتاب هم،كتابخونه باباست،كه خوندن هركدومشون هم يه هفته يا شايد هم بيشتر طول بكشه. ولي به قول بابا ،با خوندن هركتاب،يه كم سواد و جهانبيني زياد مي شه.اما بعضي هاشون هم باعث مي شه آدم نسبت به اطرافش بدبين بشه.با اين حال بعضي هاشون هم بدجوري آدم را به فكر ميندازه و حس تخيل را بالا مي بره.ديروز يكي از اون روزهايي بود كه در مسير بازگشت به خونه حس تخيلم به شدت فعال شده بود و يه دفعه هم فوران كرد.پيش خودم فكر كردم:مردن هم كاريست...مردم.!هيچكس هم براي من گريه نكرد،شعر هم نخوند،گريه كن هم نداشتم،گريه كن مي خوام واسه چي؟حالا خوب يا بد،متشخص يا يه آدم بيخود،هر چي بود،تموم شد،آگهي هم لازم نيست به روزنامه بدين،آگهي مي خوام چي كار؟تو اين هواي متظاهر تنها دلخوشي من اين هست كه دارم مي رم و ريخت بعضي ها را نمي بينم،چه اتفاق با شكوهي دوستان.!!داشتم مي رسيدم به جاهاي خوبش كه با ترمز اتوبوس واحد از جا پريدم،به قولي رشته افكارم پاره شد و باز ديدم تو همين شهر هستم و تو همين دنيا.خدا را شكر كه گاهي اين شهر با همه كوچك بودنش،اونقدر بزرگه كه ديگه چشمت به بعضي از آدمها نميفته و مجبور نيستي حتي در حد يه كلمه هم با هاشون دهن به دهن بشي.هركس گفته دنيا كوچيكه و يا كوه به كوه و از اين حرفها بيخود گفته،دنيا همين هست كه هست،ما را به خير،آنها را به جهنم.

