تبليغاتX
چرک نویس
--

عصبانی

نمي دونم ..ميگن وقتي آدم عصبانيه٬ بهتره اصلا حرف نزنه .. يعني بنا بر این نظریه٬ الان اگه حرف نزنم .. كار درست رو انجام دادم ؟!.. ولي از آونجايي كه من يك موجود غير مدني ! .. خود خواه هستم .. و به هيچ چيز اهميت نمي دهم غير از نظرات عالمانه خودم !(اين عين جملاتي بود كه بر اين حقير نازل شد ).. دقيقا به خاطر خودخواه بودنم مي خوام بنويسم .....البته اگه از اين سر درد نميرم !..

بذارین یه کم بیشتر فکر کنم...حتما می نویسم٬ولی فعلا به علت بعضی مسائل امنیتی باشه واسه بعد...

+ نوشته شده در  ساعت 13:16  توسط   | 

پیری

چقدر حرف دارم واسه نوشتن( و همونقدر هم واسه ننوشتن!)... امروز دوباره شكل همون شنبه‌هايي شده كه به خودم مي‌گفتم از امروز .. از امروز .. (از امروز كاري نمي‌كنم كه به قانون گياه بر بخوره!!). هميشه اين شنبه‌ها واسم دلهره آور و مرموز بوده ... مي‌خوام يه چيزايي رو دوباره تجربه كنم ... تمام ديروز به همين مسأله فكر مي‌كردم ... جمعه ... هميشه طعم شيريني داره ... ميشه ساعتها توي اتاق موند ... بي اونكه نگران زندگي پرشتاب بيرون باشي ... دلچسب! جمعه ...نشستم ... و فكر كردم ... بدترين تصوير ذهنم همون قيافه‌هاي درهم شكسته و فراموش شده آدمايي بود كه پنج شنبه ديده بودم ... خيلي دلم مي‌خواست همه اتّفاقهاي پنج شنبه رو بنويسم ... ولي ... يه چيزايي هست كه مخاطبش خاص هست...خیلی هم خاص.پنج شنبه مي‌تونست روز خوبي باشه... تصميم جدّي داشتم که یه روز خوبی واسه خودم دست و پا کنم٬از اون روزای خوب که یادش همیشه تو ذهنم بمونه با ريختن یه  برنامه توپ ... حوالی ظهر بود با زهره ٬ مریم و مهتاب رفتیم خانه سالمندان بهار. همون جاكه يه سري آدم درمونده كه زندگي با اونها راه نيومده يا اونها با زندگي راه نيومدن! رو نگه مي‌دارن ...خيلي بد بود ... بدتر از اون چيزي كه فكر مي‌كردم ... زنان سالخوره ... نا توان ...روی تختهای فلزی دراز کشیده بودن و همه نگاهها به سمت در ... بوي تند موادّ ضد عفوني كننده، تنهايی، بيماری و پیری فضا رو تيره كرده بود ... غمی  توي نگاهشون بود ...چرا اينقدر شريف نيستم كه اون چهره‌ها آزرده رو ببوسم؟ ... چرا نمي‌تونم بهشون دست بزنم؟ احساس كردم فقط حرف مي‌زنم ... انگار زمان متوقّف شده بود ...دلم می خواس از یکی یکیشون در مورد جوونیشون سوال کنم...از خاطرات اون دوران و آرزوهای آفتابیشون...حتما اونها ها هم دلي داشتن كه براي عشقهاي بزرگ تپيده ... شايد مبارزه هم كردن برای بدست اوردن عشقشون ...ولي الان تنها چیزی که از اونها مونده درماندگی و تنهایی هست و بس ..عشق،زندگی،امید و لحظه‌هاي آفتابي پشت اون در آهني بزرگ مونده بود ... فکر اینکه شايد منم يه روز اونجا باشم... اونقدر خالي از فكر و حيات كه اسمم رو روي يقه پيرهنم نوشته باشن...حس بدی بود.

كجايي اي نسيم نابهنگام! اي جوانمرگي!
كه دلتنگم از پيري فسردن ...

امروز شنبه‌ست، زندگي باز با همون شتاب به راه افتاده ... نمي‌دونم شايد لحظه‌هاي خوبي در راه باشه ... (اگر سهمي داشته باشم ) و يا نه...

+ نوشته شده در  ساعت 22:16  توسط   |