تبليغاتX
چرک نویس
--

........

زندگی داره میره و من همه شجاعتمو برای هر تغییری از دست دادم.. انگار به حجم عظیمی از دینامیت برای منفجر کردن این ساختمان که تراشیدم و بهش زلم زیمبو آویزون کردم نیاز دارم.. هيچ چيز با گذشت زمان آسون تر نمی شه ..ما خسته تر می شیم و تنها تر و پذيرش چيزها آسونتر می شه ....همين.

+ نوشته شده در  ساعت 19:15  توسط شادی شفیعی  | 

بازیچه

احساس مي كنم كه سالهاست حرف نزدم.. ولی كلمات یه دفعه ظاهر می شن.وقتي به شدت ناراحتم ..به شدت كتاب مي خونم.فكر كنم عادتيه مثل سيگاركشيدن..بي هدف وتكراري..من  فكر مي كردم بزرگ شدم،تا حدی شدم فولاد آب دیده، اما امروز فهمیدم سخت در اشتباهم و  دربرابر همه چيز بي حفاظم... .مي تونم اين عادت وبلاگ نوشتنو ترك كنم .. مي تونم همين الان كامپيوترم رو خاموش كنم  و به خودم بگم ديگه روشنش نمي كنم (من واقعا همينقدر نسبت به خودم سختگيرم ) ولي ميخوام بنويسم ....گاهی وقتها به شدت انسان بودنم .. آدم بودنم به رخم کشیده میشه.. وقتی از فرط عصبانیت داد می زنم یا  وقتی از ناتوانی زیاد گریه می کنم.. گاهی وقتها اما به ندرت احساس حقارت می کنم،گاهی فکر می کنم تمام زندگی با همه چیزهایی که اونو زیبا و غیرقابل پیش بینی میکنه، همه می تونه یه بازی تکراری و کهنه ای باشه واسه یه مشت بازیکن آماتور؛برای خندوندن و گریوندنشون.. برای آروم کردن و ناراحت کردنشون..گاهی زندگی اصلا اتفاق خوبی نیست.. پر از چیزهای زشتی ست که با یک لعاب زیبا پوشونده شده و گذاشتنش در معرض دید.گاهی می تونی ضعف هاتو  ببینی.. وسط گریه هات یاد آرزوهایی بیفتی که راحت و متین از کنارشون  گذر کردی  ولی یه دفعه می فهمی شدی بازیچه یه بازی کودکانه که بارها و بارها بازیگرانی داشته..

+ نوشته شده در  ساعت 2:22  توسط شادی شفیعی  | 

سیفون

می گن هر از گاهی بد نیست یه سیفونی رو بعضی ها بکشی، به تازگی متوجه شدم مثل اینکه راست 

می گن!  گاهی بدجوری لازمه. تازه علاوه بر اینکه لازمه  ،بد جوری هم جواب می ده!

+ نوشته شده در  ساعت 13:33  توسط شادی شفیعی  | 

ساز

رقص بلد نیستم

نه با نی مولوی

نه با می خیام

در این چهار گوش بی گوش

ساز هم ساز خودم

+ نوشته شده در  ساعت 15:26  توسط شادی شفیعی  | 

يادش بخير قديما...

اين روزها دست خودم را جايي بند كردم كه هيچ جوره نمي تونم ازش فرار كنم، اونقدر كار روي سرم ريخته كه وقتي به كارهاي عقب موندم فكر مي كنم مخم سوت مي كشه، با خودم مي گم كاش يه جايي وجود داشته باشه خيلي دور، خيلي خيلي دور، كه دست هيچ كس بهم نرسه‏، يه مدت تنها براي خودم زندگي كنم،خنده كنم، گريه كنم، داد بزنم و هيچ كس  چيزي ازم نپرسه.  دلم واسه قديما تنگ شده همه با هم ميشستيم، مي گفتيم، ميشنيديم، مي خنديديم، گريه مي كرديم ،بالاخره هرچي بود كه دلامون با هم بود. احساس مي كنم از دوستام دور شدم،  كنارشون نشستم ولي ازشون دورم، دور دور...

+ نوشته شده در  ساعت 21:43  توسط   |