....
من از پریشانی ها
سخن نمیگویم
بزرگ بودن رود از پرنده یی ست که با نای سبز خونین می خواند
بزرگ بودن رود از نبودنست
به دریا نشستن است
و رازی نگفتن است
نه گفتن
من از پریشانی ها سخن چگونه بگویم ؟
....
من از پریشانی ها
سخن نمیگویم
بزرگ بودن رود از پرنده یی ست که با نای سبز خونین می خواند
بزرگ بودن رود از نبودنست
به دریا نشستن است
و رازی نگفتن است
نه گفتن
من از پریشانی ها سخن چگونه بگویم ؟
دلی از گریه سبکبار
عجب خوابي!...بيدار شدم ..زمان و مكان گم شده بود...با قدمهاي نامطمئن ميون بي نوري اتاق دنبال چيزي مي گشتم كه رد پايي از زمان رو بهم نشون بده...تمام چيزهايي ديده بودم...مثل فريم هاي جدا از هم پخش بود.هر چی می خواستم٬نوشتم.. همه اون كلماتي كه ممنوعه٬همه اون كلمه هايي كه بارها و بارها..انكارشون كردم...نوشتم... يكي كه سالها گلوش فشرده شده.. داشت زير لب حرف ميزد.. صداش غريب بود.. شبيه ناله...شبیه ناتوانی آدمي كه با زندگي چهره به چهره شده.. آهسته و بي صدا تلخي هاشو نوشيده.. اجازه داده.. رنج ها ..به درون رگ ها و استخون هاش نفوذ كنن.. تمرين كرده..آدم كامل بالغ و هوشياري بشه.. اما ترسيده.. يه روز كه بيدار شه.. همه حواسشو از دست داده باشه.. هميشه يه چيزهايي داشته براي چنگ زدن... متوسل شدن.. صداي آسمونی يا شعري.. يا روايتي...خاطره شرشر بارون.. خاطره سفيدي برف.. همه اينها رو ته ذهنش نگه داشته ... براي لحظه هاي ويراني..گريه كردم... وقتي منتظر قطره ها نبودم.. وقتي كودك من آدم بالغي شده بود.. كه سعي مي كرد .. تلخي ها رو در دهان نگه داره.. اونقدر كه نرم بشه.. و ناپديد بشه.. نه حديثي.. نه جمله اي آسموني.. نه قطعه شعري...چيزي براي گفتن نيست...
چقدر لحظه هاي كوچيك خاكستري ..اينجا هست..
اعتماد ،مسئله این است
چقدر اعتماد به آدمها سخت شده...همیشه از طرف اطرافیان متهم به سادگی می شدم ولی جدی نمی گرفتم...اما امروز فهمیدم بیش از اون چیزی که فکر می کردم ساده ام...تا امروز هیچ موقع به دلیل مسائل کاری و اتفاقات مربوط به کارم از طرف خانواده سرزنش نمی شدم ولی امروز جلوی بابا و مامان کلی به دلیل سادگی و خریتم خجالت کشیدم...هرچند بابا بهم دلداری می ده و می گه:"اینها همش یه تجربه می شه،می فهمی با کی کار کنی،با چه شرایطی؛چقدر هم به طرفت اعتماد کنی".دوست ندارم تا این حد تلخ باشم...تا این حد بدبین...اما اتفاقات اطرافم و بعضی از دوستانم مانع از این دید من می شه.به تازگی تصمیم گرفته بودم عوض بشم؛یه شروع تازه، از اون عادت بدبینی بیام بیرون؛ولی باز نتیجه نداد... ..امروز پر از حس عجیبی هستم، به نوعی لبریز از حس های التیام نیافته و غمگین... گاهي عجب روند زندگي چيپ ميشه.. مثل الان.. هيچ وقت فكر نمي كردم يه روزي اين مدلي خرم توي گل گير كنه.. هيچ مدلي نمي تونم خودمو تسلي بدم...از خودم بدم میاد که نمی تونم به هیچ روشی حق خودم را بگیرم...درست برگشتم به کلاس اول دبستان...اون روزا احتمالا از درجه هوش و فهم بالاتري برخوردار بودم.. چون مي تونستم يه جورايي از مهلكه دربرم.. الان موندم.. بد جور..
وقتی تو با من نیستی، از من چه می ماند
از من جز این هر لحظه فرسودن، چه می ماند
از من چه می ماند، جز این تکرار پی در پی
تکرار من در من.
مگر از من چه می ماند؟
دلم يه شونه ي امن مي خواد كه سرم و بذارم روش
اونقدر گريه كنم، تا آروم شم.
....
هي! اميدي به عافيت نيست!..
گفتم آهندلي كنم يك چندی...
بهونه
دلم یه بهونه ای می خواد برای کوچیک شدن ، خسته ام از درست رفتار کردن ، خسته ام از نگران بودن ، از مراقب بودن . دلم تنگ شده برای جسارت ناشی از ندو نسته ها ، برای گریه های حاصل از هیچی ها ،دلم تنگ شده برای یه امید ؛ امید بزرگ شدن ؛ دلم بچه گی می خواد ؛ دلم مواظبت می خواد.چقدر دل.. دير كنده ميشه.. سخت كنده ميشه ....امروز دلم براي خودم سوخت.. همه تلاش هام يه جوري بي فايده به نظر ميرسه....کاملا بی فایده
روح من
گشنه است
و لخت است
و تنهاست
و با جهان
.قهر كرده است
آدمهای زیادی توی زندگی من هستند که دوستشون دارم، اما هیچوقت عمق علاقه ام به اونها را نمی دونم، این روزها در عمل انجام شده ایی قرار گرفته ام که، احساساتم دارن خودشون را بروز می دن، بعد از کلی انتظار کشیدن برای پیدا شدن یه کار خوب که شایسته شادی باشه، این روزها این کار خوب بهش پیشنهاد شده، او به زودی کارشو توی تهران شروع می کنه و من از شنیدن این خبر بی نهایت خوشحالم، اما به همین اندازه دلم برای هر روز با هم بودنمون تنگ میشه، احساس تنهایی می کنم و چند روزه بغضی توی گلومه که گاه و بی گاه می ترکه و جلوی هر کس و نا کس اشکامو جاری می کنه، شاید به این خاطره که بر خلاف اینکه مدام تشویق به پیدا کردن یه کار خوب توی تهران می کردمش، فکر دور شدن ازش را نکردم، تازه حالا می فهمم، با وجود اینهمه صمیمیت بین ما تو این ۴ - ۵ سال دوستیمون با هم، و ضمن حفظ همه خط قرمزها توی این عالم دوستی، بی نهایت شادی را دوست دارم، بی نهایت... و دورشدن ازش خیلی برام سخته.
خدایا!
توی دنیای بزرگت، پوسیدیم که
می خواستیم مثل این روزا نبینیم، که دیدیم که
ناز اون، بلای اون، حسرت دل، عذاب عالم.
هرچی باید همه تک تک بکشن، ما کشیدیم که
زندگی می گن برای زنده هاست، اما خدایا...
بس که ما دنبال زندگی دویدیم، بریدیم که