تبليغاتX
چرک نویس
--

 تاسيان

خانه دل تنگ غروبی خفته بود
مثل امروز که تنگ است دلم.
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پر شد.
من به خود گفتم یک روز گذشت
مادرم آه کشید
زود بر خواهد گشت.
ابری آهسته به چشمم لغزید
وسپس خوابم برد.
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمین دل آن کودک خرد؟
آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنی هرگز را
تو چرا باز نگشتی دیگر؟
آه ای واژه شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم، آه.

                                                      "هوشنگ ابتهاج"

+ نوشته شده در  ساعت 13:40  توسط زهره صباغیان  | 

برف

برف.. به همان شکوهی که برازنده بارشی آسمانی ست..چقدر برف را دوست دارم.. چقدر بارون  را دوست دارم..چقدر احمقانه ست كه حساي پونزده سالگي را  تا اينجا يدك كشيدم..

ذهنی زمستانی لازم است
تایخبندان و شاخه ی درختان کاج را ببینی
که زبر و زمخت شده اند از برف ها
زمان درازی باید سرما خورد
تاسروهای کوهی را دید که از یخ آویز بسته
و صنوبرهای کهنه را در دور دست نگاه کرد
کسی در برف دارد می شنود
او خود هیچ است و هیچی خود را نگاه می کند
هیچی را که نیست جایی
هیچی را که وجود دارد

روستای بنادک سادات


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 20:12  توسط شادی شفیعی  | 

سلامی دوباره به آفتاب

 به طرز خنده داري كه اصلا فكرشو نمي كردم خوشحالم و شاد٬از حركت سايه روي چمنهاي گرم از آفتاب پاييزي لذت مي برم..

من زنده ام و به اتفاقات و آدمها فكر مي كنم و به بعضی از اونها هم می خندم ، وقتي صداي جارو كشيدن حیاط مجتمع را مي شنوم به خودم ميگم صبح شد... صبح

+ نوشته شده در  ساعت 14:22  توسط شادی شفیعی  | 

باور مکن

ملالی نیست جز گم شدن گاه و بی گاه خیالی دور.....
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند.... 
با این همه عمری اگر باقی بود....
طوری از کنار زندگی می گذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و
 نه این دل ناماندگار بی درمان....
حال همه ما خوب است اما تو باور مکن

+ نوشته شده در  ساعت 17:1  توسط شادی شفیعی  | 

 دغدغه های ساده

چه دلخوشی های حقیری...بردن دو بر صفر استقلال...دیدن یه همکلاسی قدیمی...دریافت یه sms از یه دوست فراموش شده...چه گرفتاریهای حقیرتری...باخت استقلال...فحش فلانی...بد و بیراه بهمانی...دعوا تو کوپه قطار...بستن شهروند امروز...چقدر دلخوشی های ساده و بی ضرر را دوست دارم...یه پله بالاتر بودن استقلال...اومدن خاتمی...قددم زدن در  یه صبح  خنک آخر هفته پاییزی با دوستان تو خیابون ولی عصر...جویدن آدامس خرسی...

خسته ام از اضطراب چرخه مينا
خسته ام از فكرت نيامده فردا
خسته ام از مردمان بي سر و بي پا
خسته ام از هاي هاي و قهقهه و غوغا
خسته ام آسوده ام كنيد خدا را
در پی منزلگه و ز قافله بیزار

+ نوشته شده در  ساعت 19:45  توسط شادی شفیعی  | 

بادها در گذرند

مدت زیادی بود که منتظر بودم بازهمون پنچشنبه های دوست داشتنی را تجربه کنم ،پنچ شنبه هایی که واسم طعم آدامس خرسی می داد.مدتی بود از ته دل نخندیده بودم که باز پنچ شنبه  دوست داشتنی از راه رسید.با زهرا رفتیم نمایشگاه مطبوعات.یه راست رفتیم غرفه اداره ارشاد یزد. چیدمان و مکان غرفه اصلا چنگی به دل نمی زد و هیچ چیز که باعث جلب مخاطب بشه در اون وجود نداشت.با نگاهی به نشریات داخلی استان به راحتی می شد عملکرد اداره فرهنگ و ارشاد یزد را در دولت نهم دید.نشریاتی که بعضا گاهنامه بودن و بدون هیچ جذابیتی برای مخاطب.قسمت جالب ماجرا این بود که اکثر بازدیدکنندگان البته تا موقعی که ما اونجا بودیم سراغ از شیرینی یزدی و کارت پستال از مناطق باستانی استان می گرفتن.اداره ارشاد حتی به خود زحمت یک طراحی ساده هم نداده بود و در این مورد می توان گفت:هرسال دریغ از پارسال.

رفتن به نمایشگاه مطبوعات و دیدن دوستان قدیمی و صمیمی همه خستگی را از تنمون به در کرد. دوستان قدیمی همه جمع بودن،من،زهرا،سارا،مریم٬راحله،امیرترقی نژاد، مهدی زمان زاده ، رضا حقیقت نژاد .از هر دری حرف زدیم از خاطرات خوب گذشته و اینکه چه راحت اون روزهای خوب با هم بودن تمام شد و تنها با یاد اون روزها شادیم.تنها قسمت ناراحت کننده ماجرا نبود زهره تو جمعمون بود.زندگی می تونه رسم خوشایندی باشه به همین راحتی..

باید عاشق شد و ماند
 باید این پنجره را بست و نشست
پشت دیوار کسی می گذرد
 می خواند
 باید عاشق شد و رفت بادها در گذرند

+ نوشته شده در  ساعت 22:9  توسط شادی شفیعی  |