بادها در گذرند
مدت زیادی بود که منتظر بودم بازهمون پنچشنبه های دوست داشتنی را تجربه کنم ،پنچ شنبه هایی که واسم طعم آدامس خرسی می داد.مدتی بود از ته دل نخندیده بودم که باز پنچ شنبه دوست داشتنی از راه رسید.با زهرا رفتیم نمایشگاه مطبوعات.یه راست رفتیم غرفه اداره ارشاد یزد. چیدمان و مکان غرفه اصلا چنگی به دل نمی زد و هیچ چیز که باعث جلب مخاطب بشه در اون وجود نداشت.با نگاهی به نشریات داخلی استان به راحتی می شد عملکرد اداره فرهنگ و ارشاد یزد را در دولت نهم دید.نشریاتی که بعضا گاهنامه بودن و بدون هیچ جذابیتی برای مخاطب.قسمت جالب ماجرا این بود که اکثر بازدیدکنندگان البته تا موقعی که ما اونجا بودیم سراغ از شیرینی یزدی و کارت پستال از مناطق باستانی استان می گرفتن.اداره ارشاد حتی به خود زحمت یک طراحی ساده هم نداده بود و در این مورد می توان گفت:هرسال دریغ از پارسال.
رفتن به نمایشگاه مطبوعات و دیدن دوستان قدیمی و صمیمی همه خستگی را از تنمون به در کرد. دوستان قدیمی همه جمع بودن،من،زهرا،سارا،مریم٬راحله،امیرترقی نژاد، مهدی زمان زاده ، رضا حقیقت نژاد .از هر دری حرف زدیم از خاطرات خوب گذشته و اینکه چه راحت اون روزهای خوب با هم بودن تمام شد و تنها با یاد اون روزها شادیم.تنها قسمت ناراحت کننده ماجرا نبود زهره تو جمعمون بود.زندگی می تونه رسم خوشایندی باشه به همین راحتی..
باید عاشق شد و ماند
باید این پنجره را بست و نشست
پشت دیوار کسی می گذرد
می خواند
باید عاشق شد و رفت بادها در گذرند