تبليغاتX
چرک نویس
--

حس خوبِ دلتنگی؟!

چند وقته که حس خوبی دارم: خودم را تحسین می کنم، کودک درونم را نوازش می کنم!
به خودم امیدوار شدم که اگر اراده کنم، اون کاری را که مد نظرمه حتماً انجامش می دم؛ البته "بزنم به تخته، گوش شیطون کر، چشم شیطون کور".
دلم برای شادی تنگ شده، دوهفته ایی هست که ندیدمش؛ دلم برای همه ی دوستام تنگ شده، زهرا، سمانه، سارا، راحله، عاطفه، عالیه، مریم و مهتاب، یاسمن، الهام و ... هر کدوم، مشغول یه کاری و گرفتار امورات زندگیمون شدیم و یه جورایی بینمون فاصله افتاده؛ البته من دنیا را کوچک تر و بی ارزش تر از اونی می بینم که به خاطرش بینمون فاصله بیفته. 
 خیلی وقته که دور هم جمع نشدیم، دلم برای اون روزها تنگ شده؛ دوست دارم  یه روز بشینیم دور هم،  شر و ور بگیم و بخندیم؛ به نظرم دلتنگی، همیشه هم بد نیست. دلم که واسه گذشته ها تنگ می شه به خاطرات اون روزها فکر می کنم و کِر کِر می خندم؛ دلم واسه شر و ور گفتن تنگ شده، دلم واسه خندیدن تنگ شده، دلم واسه گذشته ها تنگ شده...

+ نوشته شده در  ساعت 21:0  توسط زهره صباغیان  | 

دید

کودکِ من، کودکِ مسکین
از برایِ تو
دردهایی کور
چشم می پاید
در شکیبِ انتظار سال هایِ دور...
وینک، اینجا من
با تلاش طاقتِ رنج آزمایِ خویش،
چشم می پایم برایِ تو
شادیِ فردایِ خندان را!
کودکِ من، کودکِ شیرین!
                                               " هوشنگ ابتهاج"

+ نوشته شده در  ساعت 12:43  توسط زهره صباغیان  | 

این آدمهای احمق...

 چرا آدمها چشم دیدن همدیگه را ندارند؟ بدم میاد از اونهایی که در ظاهر اینقدر خوب باهات برخورد می کنند و پشت سر می خوان سایه تو با تیر بزنند. از نظر من اینها همون آدم های ضعیفی هستند که گمان می کنند تو اگه وارد بشی جای اونها رو تنگ می کنی، اینها همون هایی هستند که به گمان خودشون  کار تو را خراب می کنند تا کار خودشون را خوب جلوه بدن. از نظر من این ها هرگز رشد نمی کنند و از اون دسته آدمهایی هستند که اعتماد به نفسشون در حد صفره. من این آدمها را احمق نام میذارم.

+ نوشته شده در  ساعت 10:45  توسط زهره صباغیان  | 

لحظه غریب مذبوح

از صدای سرد صیقل ساتور
تا لحظه غریب مذبوح
فاصله...
قطره های آبی ست که می نشيند به لبهای حیوان مغموم !
چيست اميد؟
تصور مبهم و کوتاهی از رويای مرتع و هی هی چوپان!
در های و هوی قاطع خنجر سلا
خ


عکس/زهره صباغیان/آشپزخانه یک تکیه در استان یزد
+ نوشته شده در  ساعت 13:39  توسط   | 

ننگت باد!

با تمام خشم خویش 
با تمام نفرت دیوانه وار خویش
می کشم فریاد:
                     ای جلاد!
                                ننگت باد!
آه، هنگامی که یک انسان
می کشد انسان دیگر را،
می کشد در خویشتن
                            انسان بودن را.
                                                 "هوشنگ ابتهاج"

+ نوشته شده در  ساعت 1:13  توسط زهره صباغیان  | 

تقدير

از هراس زاده ايم
و با خشونت زيسته ايم
از زبان بتها
اسطوره وار فرمان ساخته ايم
و بر ذهن رنجور خويش
زالو صفت چنگ انداخته ايم
به فرداها اميدي نيست
كه امروز فردايي است
در گذرگاه بردگان ايستاده ايم
كه تماشا تقدير ماست

+ نوشته شده در  ساعت 9:45  توسط شادی شفیعی  | 

....

هرچند،تجربه کمی در رفتن به این کافه های پر از دود، پر ازبوی قهوه و پر از آدمهای پر زرق و برق و جور واجور دارم،اما بالاخره یه چیز را کشف کردم و اینکه برای برقراری یه ارتباط  عالی باید آتیش داشته باشی،ادکلن Scada زده باشی و از همه مهمتر اهل گفتمان هم باشی. خیلی دیر این مسائل را کشف کردم.

پ.ن:  کم کم داره از این حس انسان دوستی،صلح طلبی و آزادی بیان جمهوری اسلامی خوشم میاد،امیدوارم بتونیم زیر فشار این همه لطف و خوشی دووم بیاریم.

+ نوشته شده در  ساعت 12:55  توسط شادی شفیعی  | 

اراده

باز هم فصل امتحانات شد و اين كابوسهاي لعنتي اومد سراغم.كابوسهايي كه شكل جديد تري پيدا كرده. خسته شدم از بس به اين و اون و به خودم غـُر زدم كه درس‌هام زيادن و پر حجم؛منم كه حوصله درس خوندن ندارم.دور و برم پر شده از جزوه و كتاب،از همه ترسناك تر كتاب و جزوهاي مباني پژوهش؛که با نگاه کردن به اونها و فکر چطوری خوندشون،باعث می شه تو بیداری هم کابوس ببینم.با خوندن هر يكي صفحه٬دوست دارم زودتر تموم بشه. ولي انگاري خوندن اين يكي از توانايي من خارجه. درس كه نمي‌خونم؛فقط غر مي زنم و بد و بيراه مي گم.تنبلي هميشه نقطه ضعفم بوده و لي انگاري اين ضعف موقع امتحانات پر رنگ تر مي شه و منم بي حوصله تر؛به اندازه‌ ای که باید و از خودم انتظار دارم تلاش نمي كنم و در درس‌هام خوب و موفق نيستم و روحيه‌ام را هم زود مي‌بازم.مثل بچه هاي دبستاني هميشه از اين فصل امتحانات مي ترسم...

 

+ نوشته شده در  ساعت 13:47  توسط شادی شفیعی  |