حس خوبِ دلتنگی؟!
چند وقته که حس خوبی دارم: خودم را تحسین می کنم، کودک درونم را نوازش می کنم!
به خودم امیدوار شدم که اگر اراده کنم، اون کاری را که مد نظرمه حتماً انجامش می دم؛ البته "بزنم به تخته، گوش شیطون کر، چشم شیطون کور".
دلم برای شادی تنگ شده، دوهفته ایی هست که ندیدمش؛ دلم برای همه ی دوستام تنگ شده، زهرا، سمانه، سارا، راحله، عاطفه، عالیه، مریم و مهتاب، یاسمن، الهام و ... هر کدوم، مشغول یه کاری و گرفتار امورات زندگیمون شدیم و یه جورایی بینمون فاصله افتاده؛ البته من دنیا را کوچک تر و بی ارزش تر از اونی می بینم که به خاطرش بینمون فاصله بیفته.
خیلی وقته که دور هم جمع نشدیم، دلم برای اون روزها تنگ شده؛ دوست دارم یه روز بشینیم دور هم، شر و ور بگیم و بخندیم؛ به نظرم دلتنگی، همیشه هم بد نیست. دلم که واسه گذشته ها تنگ می شه به خاطرات اون روزها فکر می کنم و کِر کِر می خندم؛ دلم واسه شر و ور گفتن تنگ شده، دلم واسه خندیدن تنگ شده، دلم واسه گذشته ها تنگ شده...


