تبليغاتX
چرک نویس
--
....

بیا تا آسمان هنوز گریه می‌کند
روی سنگ‌فرش خیابان برقصیم
حرف مردم به یک استکان چای داغ نمی‌ارزد
وقتی از موهای خیس من
شعر چکه کند
روی لب‌های تو...

+ نوشته شده در  ساعت 21:13  توسط شادی شفیعی  | 

 تنها برای آنکه دوست بدارم آمده ام...

۱-خاتمی برای من مثل قهرمانی می مونه که از وسط کتابها بیرون اومده باشه،اومده تو دنیایی که دیگه در اون قهرمانی وجود نداره و شده تک قهرمان...و من برای خاتمی عزیز نگرانم...نمی گم از اینکه وارد عرصه انتخابات شده،ناراحتم ولی زیاد هم خوشحال نیستم..دلم نمی خواهد مثل 11 سال پیش احساسی فکر کنم،هرچند اعتراف می کنم دلم برای شور و هیچان انتخاباتی آن روزها تنگ شده ولی این روزها عقل حکم می کنه که باید نگران خاتمی بود...نگرانم از اینکه هروز شاهد تخریب بیشر این قهرمان توسط ضد قهرمانها هستم...توسط افرادی که به نوعی از نزدیکان دولت نهم هستن و با بی شرمی تمام هرچه دلشون می خواد،می گن و میتازونن وکسی هم جلوی اونها را نمی گیره... این آقایانی که ادعا دارن ؛دولت نهم محبوب ترین دولت بعد از انقلاب هست؛پس چرا نگران از اومدن خاتمی هستن؟نگرانم از اینکه قهرمان عزیز برای خودخواهی هرکدوم از ما مجبوره با این افراد حقیر و کوچک دست و پنچه نرم کنه...نگرانم...دعا می کنم برای سلامتی او...از اینکه بعد از یه دهه باز هم شور جوانی را به من نوعی برگرداند واحساس سهیم بودن در سرنوشت کشورم را به من هدیه داد از او ممنونم...اما باز هم نگرانم...

۲- تولدم مبارک...

تنها بدین خاطر که دوست بدارم زاده شدم.
خدای من این را می دانست
و پدران و مادرانی که بدین سبب به زحمت هزاران ساله افتادند

تنها برای آنکه دوست بدارم آمده ام

 

+ نوشته شده در  ساعت 19:39  توسط شادی شفیعی  | 

آرزو می کردم...

گاهي كار كردن سخت ترين کار دنياست...الان خستم...خوابم میاد...سرمو تکیه دادم به شیشه اتوبوس واحد...روزایی مثل امروز هم بد نیست ..احساس می کنم اندازه یک سگ البته از نژاد خوبش!.. جون سختم..سردمه...همیشه موقع خستگی تنها شعری که میاد توی ذهنم٬همینه...؛دارم زیر لبی می خونمش:

آرزو میکردم
که دوستت میداشتم
در روزگاری که شمع
حاکم بود
و هیزم

آرزو میکردم
تو را
در روزگار دیگری میدیدم
روزگاری
که گنجشکان حاکم بودند
آهوان
پلیکانها
یا پریان دریایی
نقاشان
موسیقیدانها
شاعران
عاشقان
کودکان
و یا دیوانه ها

اما
افسوس
دیر رسیده ایم
ما گل عشق را میکاویم
در روزگاری
که عشق را نمیشناسد...

خانم بغلی خیلی بد بهم نگاه میکنه...هميشه..خراشي هست...روي صورت احساس...توجهی نمی کنم... دلم می خواد وراجی کنم ..ولی احساس امنیت نمی کنم...بی خیال..پیاده می شم...


+ نوشته شده در  ساعت 16:43  توسط شادی شفیعی  | 

دل من می خواهد.. با مرغ هوا دوست شود

هرکسی را این روزا می بینم میگه کجایی؟ نیستی؟...گم و گور شدی...توی دلم میگم گم و گور شدم...بعد به طرف می گم همینجام٬همین دور و بر...میگن چیکار می کنی؟...می گم...زندگی...یکی توی دلم به لحن جدی میگه...زندگی.!من زندگیمو آروم کردم...با نخواستن...چشم پوشی و آهستگی...با سرگرم کردن خودم به چیزهای نادیدنی کوچیک...با پریدن از بالای سر آرزوهای بزرگ...با ندیدنها...نرفتن ها...با تمرین سکوتی که به سختی به دست اومد...به سختی..خیلی حرف دارم واسه گفتن و نوشتن...چیزهایی که اینجا نمی شه نوشت...چیزهایی که خط قرمز من هستن...خط قرمزی که یا خودم تعینشون می کنم یا این جامعه...خیلی هم بد نیستن این خط قرمزها!شاید اگر کمی جرات داشتم ،میشد چیزی در موردشون نوشت...ولی چه طور می تونم در مورد خوابهایی بنویسم که روی مرز کابوس و رویا چرخ می زنن؟...چه طور می تونم از خودگویی های چندین ساعته ام بنویسم؟...

دل من
مانند پرنده آوازخوانی است
که در نهال تازه آب خورده ای
لانه کرده

+ نوشته شده در  ساعت 19:49  توسط شادی شفیعی  | 

و هنوز...

به تکرار زیستن
و تا نهایت خواستن
 افسردن
 و تا نهایت شدن
 سر خوردن
 و هنوز راه به جایی نبردن                                              

پياده روي مركز اورژانس سازمان بهزيستي استان يزد/خيابان مهدي

+ نوشته شده در  ساعت 14:26  توسط زهره صباغیان  | 

رقص چنین میانه میدانم آرزوست...

هیچ جای دنیا برای من آرامش بخش تر از اتاق سه در چهار خودم نیست...برگشتم به قلمرو امپراطوری خودم...چقدر بهم ریخته...خسته بودم،دیروز کلا خوابیدم...خوابیدن روی تخت گوشه این اتاق برام دلچسب تر از همه جای دنیاست...خسته از امتحان... از رفت و اومد...از بالا و پایین رفتن پله های ایستگاه های مترو...از سوار شدن این BRT های لعنتی...

 دوست دارم هیچ حرکتی نکنم... دوست دارم دماغمو پر کنم از بوی کاغذ و مجله... دوست دارم چای دم کنم با یه کیک یزدی توپ،بزنم تو رگ... دوست دارم به پنجره های نیمه روشن ساختمونای اونور درختها نگاه کنم و در مورد زندگی آدمهاشون داستان بسازم ...دوست دارم با زهره و زهرا  راه بیفتم تو کوچه پس کوچه های شهر...برم مسجد جامع... دوست دارم چند صفحه کتاب ناب بخونم... دوست دارم یه چندتا فیلم خوب ببینم...دوست دارم...

+ نوشته شده در  ساعت 13:44  توسط شادی شفیعی  |