تبليغاتX
چرک نویس
--
لبخند یادت نرود سال نو مبارک

وقتی به تو فکر می کنم
سال من نو می شود
توپ در می کنند
توی قلبم
و ماهی قرمز تنگ بلور
پشتک می زند برای خنده هایت
عید امسال هم
می توانم تنهایی سوت بزنم
همین که بدانم هستی
آسمان را پر از پرنده می بینم
لبخند یادت نرود



+ نوشته شده در  ساعت 11:38  توسط   | 

ساعت شنی...

باز هم یک سال گذشت...باز هم سال جدید...باز هم گذشت سال...پهلو به پهلو  و با ناباوري به مسير زندگيم زل زدم...پشت نگام هيچی نيست...حتي تاسف...حتي رنجش...حتي اندوه...هيچی...همون هيچ مقدس... امروز یه چیز قشنگی از کتاب حمام فلسه خوندم...نوشته بود وقتي ساعت شني زمان كمتر و كمتر ميشه تازه ميشه از اونور شيشه اش اتفاقات و حوادثو ديد...و حالا كه داره ساعت شني من كمتر و كمتر ميشه...خودمو مي بينم و روزها و شبهامو...
ساعتها و روزهای زیادی...خیلی زیادبه هدر دادم... تاسف می خورم به همه زمانی که از دست رفته...در جستجوی افکار کامل...لحظه های کامل...آدمهای کامل...آرامشی که نیست...دوست دارم مشت بزرگی حواله چونه  همه آدمهایی بکنم که با رنگ و لعاب کلمه ها ...با خوب جلوه دادن چیز خوبی که وجود نداره...این کودک مشتاق را فریب دادن...دلم می خواد با کلید delete بزرگی همه آدمهای خاردار و متظاهر را پاک کنم...هر زمانی که خواستم ...به آدم نفس نفس زن درونم اجازه ظهور بدم...به آدم مشت زن... فریاد زن... فراری...گرفتار لبخندها و تعارفهای معمول و بی فایده شدم...
با وجود همه این چیزها...دلم می خواد وسط راهپیمایی بزرگ آدمها توی اینترنت...گوشه ایی راه برم و برای دلم سوت بزنم.....

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:59  توسط شادی شفیعی  | 

سهم زن...

نوزادان بی شمار
از جنس من!
در سیاهچالهای تاریخ
زنده در گورها خفتند

جرم است!
از جنس من بودن!

و زنان بی شمار
هزاران سال
هنوز در اندیشه های سیاه
زیر بارش سنگ
سایه می شوند.

سایه ای از انسان!
انسانیتی که در گور خفته ست.
و تاریخ می داند.
دستهای ما بیرون از خاک ،
هزاره ها را ورق می زنند
در جستجوی حقیقتی که در گور نمی گنجد
و آن ،
بیداری من است!
که سهم من،
روز زن نیست!

 روزگار زن در اندیشه افق پیداست.

 ۲-فيلم سينمايي Slumdog Millionaire را ديدم.نوشتن در موردش سخته يا دست كم براي من.موقعي كه براي ديدن اين فيلم دلتنگ شدم،شايد در موردش نوشتم.اما در طول ديدن اين فيلم حس بدي نسبت به سليم برادر جمال داشتم،حسي شبيه به اون حسي كه موقع ديدن بادبادك باز نسبت به حسن داشتم؛هرچند هيچ شباهتي بين اين دو شخصيت نبود...

+ نوشته شده در  ساعت 12:5  توسط شادی شفیعی  | 

خاتون تو می توانی ...

باز هم اسفند ماه رسید...وسواس مامان واسه خونه تکونی شروع شد...امروز هم نوبت امپراطوری ما بود تا حسابی تمیزکاری بشه...با همت تمام و کمال مامان خانم و نظارت کامل ابنجانب امر خطیر فنگ شویی!(این اصطلاح را تازه یاد گرفتم) به انجام رسید...نتیجه...کشوهای خالی سی دی...جای خالی انبوه روزنامه و کتاب...به جرات...بهتر میشه نفس کشید...با اینکه  نتونستم جلوی دور ریختن خیلی چیزها را بگیرم...اما جلوی دور ریختن تابلو تیترهام گرفتم...اونهم تنها به خاطر بودن این شعر از  عمران صلاحیست...بین اونهمه عکس و تیتر و نوشته های جور واجور...هر دفعه می خونمش مثل روز اول واسم تازه ست...از دوست عزیزی هدیه گرفتم...همین...

خاتون تو مي تواني
ميان شاخ و برگ قصه ها
پرنده وار بخواني
تو مي تواني
آتشي را به آتشي ديگر خاموش كني
تو مي تواني از ما بلا بگرداني
 مرگ چنان گوش به قصه ات مي سپارد
كه از كار خويش باز مي ماند

خاتون
شبي خوش است

+ نوشته شده در  ساعت 22:56  توسط شادی شفیعی  |