تبليغاتX
چرک نویس
--
متوسط بودن...

دلم مي خواد...از همه اين چيزهايي كه دور و برم هست دور شم...نه...خسته یا نا اميد نيستم...يا دست کم اينجوری فكر مي كنم كه اين روزها هم از مصائب و دشواري هاي راه هست...دلم ميخواد... الان يه جايي بودم كه يه ديوار گلي آفتاب خورده داشت...منم به اون ديوار تكيه ميدادم...روي خاك گرم از آفتابش مي شستم...بوي آتيش و خاك هم توي هوا بود...روبروم هم تا چشم كار مي كرد دشت بود...كوه نه...كوه منو ياد مقاومت و صبر ميندازه...دشت يعني...رهايي...يعني...همصدا با ترانه هاي باد.. دشت يعني سكوت ...يعني نقطه آغاز آفرينش ...يعني همين الان متولد شدي...با همين طلوع...يا همين غروب...يعني خستگي هاتو بتكون!..هيچي روي دوشت نيست...هيچ دانستي...هيچ ندانستي آزارت نمي ده !...چقدر دلم مي خواد اين افكار درهم و آشفته را مرتب كنم و بنويسم...! دوباره به خودم يادآوري مي كنم كه چرا اينجا هستم...من كه نه شاعرم...نه فيلسوف...نه نويسنده...نه حتي یه روزنامه نگار یا خبرنگار خوب!...دلم مي خواد "من" باشم..."منی" كه عاشق شعر و نوشتنه...چرا امشب صبح نميشه... چرا اين روزها زود شب نميشه...

متوسط بودن حال بهم زنه...تا می تونی ازش فرار کن.پشت سرت جا بذارش...( کافه پیانو )

 تنها
برهنه و
خیس
به دنیا می آییم
و پس از آن همه چیز پیوسته بدتر می شود

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:6  توسط شادی شفیعی  | 

میان جمله آدمها...

روی سکوی پارک کنار زندان اسکندر دختر بچه با خوشحالی به من اسباب بازیهای تازه اش را نشون می ده و از بین اونها اجاق گازش را جدا می کنه و بهم می گه:"با همین اجاق گاز و فر یه کیک خوشمزه واست درست می کنم که لای اون پر از عسل هست و دورش هم پر از پفک".می خندم و می پرسم:کی؟می گه:"وقتی بزرگ شدم".بهش می گم:"منو از کجا پیدا می کنی تا واسم کیک درست کنی؟"خنده ای می کنه و جواب میده:"سخت میگری!چه خبره!پیدات می کنم"...
و دخترک هی شیرین زبونی  می کنه واسم٬...و من بی توجه به او وشیرین زبونیش به اطراف نگاهی میندازم و به این فکر می کنم که دنیای من چقدر بزرگتر از دنیای این دختر بچه هست؟...
سالیست ،در حسرت گم کردن یه جفت چشم قهوه ای....کاش دنیای من هم به همین کوچیکی دنیای دختر بچه بود تا دوباره همین جا اون چشمهای قهوه ای را با همون حس آشنا پیدا می کردم...کاش...بهار شد و باز بهنونه گیری های من شروع شد...دلم بهونه چیزهایی را می گیره که گفتم و نشنید....گفت و نشنیدم...

از میان جمله‌ی آدم‌ها
بیرونت کشیدم
تو یک کلمه‌ی شیرین بودی
کلمه‌ی عشق،نه
عشق تلخ است
کلمه‌ی دوستی،نه
شوق،نه
دوستی گَس است و شوق شور
تو مثل کلمه‌ی خیال،مثل کلمه‌ی خواب
شیرین بودی
از میان جمله‌ی آدم‌ها
بیرونت آوردم
آوردم
چون کلمه‌ای عزیز
در پرانتز آغوشم
مثل کلمه‌ی خواب
پریدی و رفتی
میان جمله‌ی آدم‌ها

+ نوشته شده در  ساعت 15:39  توسط شادی شفیعی  |