دلم مي خواد...از همه اين چيزهايي كه دور و برم هست دور شم...نه...خسته یا نا اميد نيستم...يا دست کم اينجوری فكر مي كنم كه اين روزها هم از مصائب و دشواري هاي راه هست...دلم ميخواد... الان يه جايي بودم كه يه ديوار گلي آفتاب خورده داشت...منم به اون ديوار تكيه ميدادم...روي خاك گرم از آفتابش مي شستم...بوي آتيش و خاك هم توي هوا بود...روبروم هم تا چشم كار مي كرد دشت بود...كوه نه...كوه منو ياد مقاومت و صبر ميندازه...دشت يعني...رهايي...يعني...همصدا با ترانه هاي باد.. دشت يعني سكوت ...يعني نقطه آغاز آفرينش ...يعني همين الان متولد شدي...با همين طلوع...يا همين غروب...يعني خستگي هاتو بتكون!..هيچي روي دوشت نيست...هيچ دانستي...هيچ ندانستي آزارت نمي ده !...چقدر دلم مي خواد اين افكار درهم و آشفته را مرتب كنم و بنويسم...! دوباره به خودم يادآوري مي كنم كه چرا اينجا هستم...من كه نه شاعرم...نه فيلسوف...نه نويسنده...نه حتي یه روزنامه نگار یا خبرنگار خوب!...دلم مي خواد "من" باشم..."منی" كه عاشق شعر و نوشتنه...چرا امشب صبح نميشه... چرا اين روزها زود شب نميشه...
متوسط بودن حال بهم زنه...تا می تونی ازش فرار کن.پشت سرت جا بذارش...( کافه پیانو )
تنها
برهنه و
خیس
به دنیا می آییم
و پس از آن همه چیز پیوسته بدتر می شود

