تبليغاتX
چرک نویس
--

امید

دندان بر جگر بگذار...!
اگرچه كوهستان‌ها را صخره به صخره
با خون شكوفه شسته‌اند،
اما رنگين‌كمان‌هاي بسياري
بر پيچ‌وتاب رود بزرگ
پل خواهند زد.
حوصله كن مجروح من
مجروح خارزار بي‌چلچله!
اين طور هم نمي‌ماند
كه علف در دهان داس بميرد و
باد براي خودش
هي به هوچي و هلهله.
من به تو قول مي‌دهم
بهارزايي هزار خرداد خوش‌خبر
از جانپناه اميد و ستاره درپي است.
دندان بر جگر بگذار آهو...
آهوي پا به‌زاي [...]
صياد سايه گريز نيز نمي‌داند
سرانجام در بركه تاريك
به تنهايي خود شليك خواهد كرد،
اما تو باز
براي نجات همان سنگ‌انداز،
هم با چراغ ماه و مرهم شفا
بازخواهي گشت.
بازگرد.
دارد دير مي‌شود. 
 

(سید علی صالحی)

+ نوشته شده در  ساعت 20:45  توسط   | 

پای سخن لنگ است و دستِ واژه کوتاه...

 این روزها که به آیینه نگاه می کنم،چین های ریزی دور چشم هایم می بینم و موهای سفیدی که لابه لای سیاهی موها خودنمایی می کنند...چقدر دوستشان دارم...آنها بخشی از من هستند،بخشی از من که به همراه آنها،شیرینی و تلخیهای زیادی را تجربه کردم...با هم بودیم و آمدیم و دویدیم تا امروز...و هنوز چقدر از راه باقیست...تا کجایش دوام می آورم؟... نمی دانم...دلم میخواهد شبیه کسی بخندم...که نیست!

شقیقه های آینه سفید شدند
خنزر پنزرهای عالم،
یک داستان تازه در بساطتان نیست؟
کمی عین!
اندکی شین
چند قاف حتی؟!

 

+ نوشته شده در  ساعت 19:54  توسط شادی شفیعی  | 

کنار دوستانم زیبا هستم...

تو راه برگشت،طیبه می گفت:خدا چقدر من را دوست داشت که شانس تجربه دو سال کارشناسی ارشد را بهم داد.جمله دوستم را هرگز فراموش نمی کنم و فکر می کنم به لحظات خوب با هم بودن در این دوسال و پایان این دوره به یاد ماندنی در باغی پر از درخت های زردآلو در کرج،که همراه بود با صدای سه تار و خوندن ترانه هایی که همیشه با شنیدنشون به یاد اون جمع خوب و دوست داشتنی می افتم.
راه افتادم و دارم تو کوچه و پس کوچه خاطراتم قدمی می زنم،می فهمم که چقدر دلتنگ همه اون لحظات برگشت ناپذیرم.
دلتنگم...خلاصه بگم؛مگه می شه دلتنگی را با حرف و حدیث و نوشتن پر کرد؟!...مثل خیلی چیزهای دیگر....

+ نوشته شده در  ساعت 14:22  توسط شادی شفیعی  |