تبليغاتX
چرک نویس
--

واژه های بی معنا

حرف من این است:همه چیز عادت شده.
زندگی کلیشه ای است،دایره گرد است،مربع 4 گوش،درخت سبز،آسمان آبی....
چرا گاهی آسمان زرد نباشد اگر ما بخواهیم...نه به خاطر زیبایی...به خاطر اهمیت خواستن...نه به خاطر ترک عادت...به خاطر آزادی...
من آزادم که بیندیشم...فکر کنم...نه اینکه برایم بیندیشند...برایم فکر کنند...این روزها اندیشیدن تا حدی آزاد است...
پس شروع کنیم به اندیشیدن...

گفت:
       آینه
           یعنی:دیگر شکلی
       شیشه
                یعنی:یک شکلی
                                 
                                  

+ نوشته شده در  ساعت 21:36  توسط شادی شفیعی  | 

یا رب!

یا رب تو مرا مژده وصلی برسان           برهانم ازین نوع و به اصلی برسان
تا چند ازین فصل مکرر دیدن               بیرون ز چهار فصل فصلی برسان

                                                                               " شیخ بهائی"

+ نوشته شده در  ساعت 14:46  توسط زهره صباغیان  | 

خواب چهار ساله...

خسته م...این روزها...درست شدم مثل شاخه ای شناور...روی سطح آب..
دلم می خواد امشب ...به هیچ چیز فکر نکنم...بی فکر و خیال...سرمو روی همون بالش چند سال پیش بذارم ...مثل چند سال پیش...تا چشام بسته نشده از خنکی و نرمی رختخوابم تعریف کنم … کاش امشب بتونم...بی فکر و خیال بخوابم ...بی کابوس بیدار بشم …دلم برای صبحای خنک نمی دونم چند سال پیش تنگ شده که شیلنگ آب را می کشیدم تا دم در خونه...بعد بوی خاک و آب بلند میشد....چقدر سر کوچه دور و ناپیدا بود...و من چقدر تازه بودم... فکر می کردم اونور این کوچه خبریه...دل تنگم برای اونهمه تازه گی...کاش می شد خوابید بدون دیدن کابوس از بین رفتن باورهای سبزت...کاش می شد به یک خواب چهار ساله رفت...
سکوت.. موسیقی ..و کتاب...بهترین چیزهایی است که این روزها دارم..

هی روزگار!
چشم دوخته‌ام به بازی‌ات
مات!
چشم دوخته‌ای به بازی‌ام
حیران!!

+ نوشته شده در  ساعت 1:7  توسط شادی شفیعی  | 

مرگِ دیگر

مرگ در هر حالتی تلخ است
                                    اما من
دوست تر دارم که چون از ره درآید مرگ،
در شبی آرام، چون شمعی شوم خاموش...
لیک مرگِ دیگری هم هست،
دردناک، اما شگرف و سرکش و مغرور،
مرگِ مردان، مرگِ در میدان.
با تپیدن هایِ طبل و شیونِ شیپور،
با صفیرِ تیر و برقِ تشنه شمشیر،
غرقه در خون، پیکری افتاده در زیرِ سم اسبان.

وه، چه شیرین است
رنج بردن
پا فشردن
در رهِ یک آرزو مردانه مردن!
وندر امیدِ بزرگِ خویش،
با سرودِ زندگی بر لب
جان سپردن.

آه، اگر باید
زندگانی را به خونِ خویش رنگِ آرزو بخشید،
و به خونِ خویش، نقشِ صورتِ دلخواه زد بر پرده امید،
من به جان و دل پذیرا می شوم این مرگِ خونین را.

+ نوشته شده در  ساعت 11:7  توسط زهره صباغیان  | 

گذشته...حال...آینده

گاهی فراموشی سخت‌ترین کار دنیاست...حالا اگر به هزار ترفند بخواهی فرار کنی، سرآخر، وقتی صفحه facebook را باز می کنی....پیامی می بینی از ینگه دنیا....و زنده شدن خاطراتی هفت ساله...درست در آن فاصله‌ی کوتاه میان هوشیاری و بی‌هوشی...سردرگمی بین جواب دادن و ندادن...همه و همه اینها نشانت می‌دهد...تمام تلاش‌هایت بیهوده بوده.... دوباره خاطر کسی را به یاد می آوری که تازه به نبودنش عادت کردی....و باز آینده پر از نبودن کسی می شه در گذشته....


+ نوشته شده در  ساعت 1:29  توسط شادی شفیعی  | 

بردارید دست از ناله های سرد...

"افتخار می کنم که شکست خورده ام".در آن شنبه کذایی و یکی از بدترین شنبه هایی که در این سالها داشتیم، شنیدن این جمله از زبان محمد عطریانفر یکی از بزرگترین مدیران مطبوعاتی کشور در میان آن همه حرف و حدیث به دل نشست. براستی که اگر پیروزی آن چیزیست که شنبه به مانشان دادند با همان سبک و سیاق خودشان،با همان ادبیاتی که فقط و فقط خاص خودشان است،افتخار می کنیم به اینکه شکست خورده ایم.و آنها را می گذاریم به حال خودشان؛ خوش باشند چند صباحی با به این اصطلاح پیروزی که به ازای بدست آوردن آن شرف،انسانیت،اخلاق،ادب و وجدان را زیر پا گذاشتند.خوش باشند و بروند در روزنامه های خود از آن بنویسند و با یکدیگر مصاحبه کنند و به خود ببالند از به بدست آوردن این پیروزی کثیف.و ما از این خرسندیم که به اعتقاد خود پایبندیم و می خواهیم همان شکست خورده گان باشیم.که اگر پیروزی آن چیزیست که آنها به ما نشان می دهند؛پیروزی از آن آنها و شکست از آن ما.
ای آزادی!
از ره خون می آیی!
اما
می آیی و من در دل می لرزم:
این چیست که در دست تو پنهان است؟
این چیست که در پای تو پیچیده ست؟
ای آزادی!
آیا با زنجیر می آیی؟....

+ نوشته شده در  ساعت 13:37  توسط   | 

پرده افتاد...صحنه خاموش

دو سال سر کلاسهای دانشگاه حرف زدیم،بحث کردیم،دلیل آوردیم،خواندیم،امتحان دادیم و نمره گرفتیم.یاد گرفتیم که یک خبرنگار باید شرف داشته باشد،وجدان داشته باشد،واقعیت را بگوید.یادمان دادند که خبر نگاری فقط دانستن و نوشتن تیتر و لید نیست.آموختیم که به یاد داشته باشیم خبر یک کالا نیست،یک تبلیغ سیاسی نیست،خبر یک خدمت اجتماعیست،همیشه باید از حقیقت گفت چون مسئولیم در برابر مردم جامعه.آخرین امتحانی که دادیم و آخرین چیزی را که بر روی کاغذ آوردیم وظایف و مسئولیت های اجتماعی یک روزنامه نگار بود.و چقدر هم سخت است پایبند بودن به این وظایف.

اما...آنچه در این 05 روز
می بینیم و می خوانیم،آنچیزی نیست که ما در موردش حرف زدیم،بحث کردیم و یاد گرفتیم...خبر،خبرنگار و روزنامه نگار تعریف جدیدی پیدا کرده مثل خیلی از چیزهای دیگری که این مدت رنگ و بویی دیگر گرفته...در این دوسال به ما یاد ندادند چگونه یک میرزا بنویس باش،یاد نگرفتیم چگونه می توان از واقعیت چشم پوشی کرد و خبر نوشت،مقاله نوشت و حرف زد...

بلند بالا غایبم....
نمی دانی!...چقدر سخت است دل کندن از کاری که آن را عاشقانه دوست داری و خانه نشین شدن به خاطر آنچه آموختی...چون نمی خواهی یک میرزا بنویس باشی....نمی خواهی قلم و زبان دیگران باشی....می خواهی خودت باشی...سخت است دیدن اشک عزیزترین دوستت که از این جا و آنجا مانده....و از آن سخت تر فکر کردن به آینده نامعلوم،گنگ و خاکستری خودت که روزی برایش هزار نقشه داشتی...و این
يعني يه جايي حول و حوش خفگي.. حول و حوش غصه هاي سيزده سالگی...



+ نوشته شده در  ساعت 16:34  توسط شادی شفیعی  |