تبليغاتX
چرک نویس
--

 نگرانی...

دلم آشوب است، مثل اطرافم...هنوز به خبرهای بد خو نکرده‌ام...هنوز خوب یاد نگرفته‌ام که وانمود کنم همه چیز عادی‌ست... این روزهای بد هم تمامی ندارد...تمام هم نمی شود این تابستان لعنتی و کش دار...این روزها عادت کرده ام به نگران بودن...نگران روزهای در پیش رو...نگران افرادی که دوستشان دارم...نگران اخباری که از گوشه و کنار می شنوم...چشمان عادت کرده اند به اشک ریختن و گریه کردن...اشک ریختن از مطالبی که اینجا و آنجا می خوانم...دوستی می گفت:نومید نباش،پایان شب سیه،سفید است...ولی من همچنان نگرانم...نگران از اینکه این جماعت برایشان مهم نباشد و این شب را همچنان سیاه نگه دارند و صبح سفید و سحری  در پی آن نیاید...

 از آن‌چه که رنج می‌بریم
زندگی نیست
زندگان‌اند!
بر پیشانی خود می‌نویسیم
هر کس دروغ نمی‌داند
 به انتظار ورود
نماند.

+ نوشته شده در  ساعت 14:42  توسط شادی شفیعی  | 

بدون فکر...

انسان وقتی دلش گرفت،از پی تدبیر می رود...

 

+ نوشته شده در  ساعت 21:39  توسط شادی شفیعی  | 

بالا بلند...

در این شبها که بی خوابی مثل یک بیماری واگیردار از شبی به شب دیگر سرایت می کند،خوراکم کتاب و موسیقی ست.دیشب بر حسب یک اتفاق رفتم سراغ شاملو...خواندن شاملو برایم یادآور خاطره هایی ست فراموش ناشدنی و برگشت ناپذیر...از روزهایی دور...روزهایی که تو از شاملو می گفتی و می خواندی و من از ابتهاج...می گفتی هوای تازه شاملو بعد از دیوان حافظ زیباترین مجموعه شعریست...و من می خندیدم...برای خنده هایم از شاملو می خواندی:... آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم/در آستانه پر نیلوفر/که به آسمان آبی می اندیشید/و آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم/در آستانه پر نیلوفر باد/که پیرهنش دستخوش بادی شوخ بود/و آنگاه بانوی پر غرور باران در آستانه نیلوفرها/که از سفر دشوار آسمان باز می آمد....و من باز هم می خندیدم...از سوی تو متهم بودم به سبکسری...به اینکه هیچ چیز را جدی نمی گیرم...حتی شعرهای شاملو را...اما الان هیچ خنده ای در کار نیست...باورم نمی شود که امروز با شانه های افتاده در میان مردم راه می روم...باورم نمی شود درست وسط ماجرا ایستاده ام....وسط روزهایی که نمیشناسمشان...روزهایی که اصلا شبیه روزهای من نیستند...به خودم که می رسم،می بینم ساعتها میان هزار راه درست و نادرست ایستاده ام و فقط نگاه می کنم...میان این گیج خوردنها....کاش بودی و از شاملوی عزیزت برایت می خواندم:....بالا بلند/بر جلو خان منظرم/چو گردش اطلسی ابر/قدم بردار....

 

+ نوشته شده در  ساعت 17:26  توسط شادی شفیعی  | 

آزادی ...

الان با سعیده صحبت کردم....شادی در صدایش موج می زد...شادی از آزادی برادر در بندش...حمزه غالبی آزاد شد...

+ نوشته شده در  ساعت 22:45  توسط شادی شفیعی  | 

من یـک انسانم

اگر به خانه ی من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سـیــاه
می خواهم روی چهـــره ام خـط بکشـم
تا به جــــرم زیبایی در قـــــفس نیفتم.

یک ضربـــدر هم روی قلبـــم تا به هوس هم نیفتم !
یک مداد پاک کن بده برای محـو لـب ها
نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان ، سیاهم کند!

یک بیلـچــه، تا تمام غرایز زنـــانه را از ریشــه در آورم
شـــخم بزنم وجودم را ...بدون اینها راحت تر به بهشـت می روم گویا!

یـک تیــغ بده؛ موهایم را از ته بتراشم سرم هوایی بخورد
و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم !

نخ و سوزن هم بده، برای زبانـــــــم
می خواهم ... بدوزمش به سق
… اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود
می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانســــور کنم !

پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشـوی مغزی
مغزم را که شستم ، پهن کنم روی بند
تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت
می دانـــی که؟ بایــد واقع بیـــن بود !

صدا خفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر
می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب
، برچسب فاحشـــه می زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتــــــــــم را هم می خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد
، فحـــــش و تحقیر تقدیمم می کنند !

تو را به خدا....اگر جایی دیدی حقــی می فروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

و سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکــــــــارد بخر به شکل گردنبند
بیاویزم به گردنم....و رویش با حروف درشت بنویسم:


من یـک انسانم
من هنوز یک انسـانم
من هر روز یک انسانم

                         "افشین افشار"

+ نوشته شده در  ساعت 13:16  توسط شادی شفیعی  |