نگرانی...
دلم آشوب است، مثل اطرافم...هنوز به خبرهای بد خو نکردهام...هنوز خوب یاد نگرفتهام که وانمود کنم همه چیز عادیست... این روزهای بد هم تمامی ندارد...تمام هم نمی شود این تابستان لعنتی و کش دار...این روزها عادت کرده ام به نگران بودن...نگران روزهای در پیش رو...نگران افرادی که دوستشان دارم...نگران اخباری که از گوشه و کنار می شنوم...چشمان عادت کرده اند به اشک ریختن و گریه کردن...اشک ریختن از مطالبی که اینجا و آنجا می خوانم...دوستی می گفت:نومید نباش،پایان شب سیه،سفید است...ولی من همچنان نگرانم...نگران از اینکه این جماعت برایشان مهم نباشد و این شب را همچنان سیاه نگه دارند و صبح سفید و سحری در پی آن نیاید...
از آنچه که رنج میبریم
زندگی نیست
زندگاناند!
بر پیشانی خود مینویسیم
هر کس دروغ نمیداند
به انتظار ورود
نماند.

