شاکی ام...
فراموشی...اون چیزی هست که این روزها بهش نیاز دارم...فراموشی...پاییز و زمستون...فراموش! اشک و خنده...فراموش!کتابهای خوب...فراموش! شعرهای هوشنگ ابتهاج...فراموش!
بايد سعی کنم گاهی آوازی زير لب زمزمه کنم...بايد سعی کنم...مواظب کودک سر به هوای درونم باشم...
می نویسم این روزها برای هیچی ...و زندگی می کنم با یک علامت سوال بزرگ...یه روزای میاد که نه نوشتنی هست...نه خوندنی...و نه حتی لذتی از گذر فصل ها...
و ناگهان...یک هیچ بزرگ...
کاش کسی این پوست را شکاف بده تا آدم سبکسر پر نیاز جلوه کنه...کاش کسی مرا به مرخصی طولانی بی دلشوره ای ببره که توش فقط فراموشی باشه و فراموشی...کاش کسی منو به جاده ایی سبز ببره...به جنگل...به دریا...
دلم تعطیلات می خواد...
