تبليغاتX
چرک نویس
--

...

باز شنبه شد...روز شنبه همیشه روی کل هفته سایه میندازه...امروز حالم سگیه! دلم می خواد همه کارهای نصف و نیمه را تموم کنم...دلم به حال خودم می سوزم که اینجور وقتها به معنی واقعی چند درجه ایی تب می کنم...همیشه یه گوشه تنم شروع به ناله می کنه...بعد از دو سه ساعت شکل آدمی میشم که همه زندگیش را توی زلزله چند ریشتری از دست داده...شدم شبیه آدمی که سالهاست رویاهاش را ته کوچه بن بستی رها کرده و همیشه با سری بالا جار زده رویایی ندارم... آرزویی ندارم...یک آدم بی رویا...
زندگیم جوری شده که خودم را دیگه به خاطر نمیارم...گندش بزنه...من آدم این زندگی نیستم...خسته شدم...آدم بزرگ این روزها نیستم...
کاش جادو بلد بودم...

پ،ن:تلاش جانفرسایی بود برای نوشتن...

 

+ نوشته شده در  ساعت 19:12  توسط شادی شفیعی  | 

بگذارید این وطن دوباره وطن شود*

بگذارید این وطن دوباره وطن شود
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.
این وطن هرگز برای من وطن نبود.
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویش داشته اند.
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی اعتنایی نشان دهند نه ستمگران اسباب چینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
این وطن هرگز برای من وطن نبود.
آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را با تاج گل ساخته گی وطن پرستی نمی آرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زنده گی آزاد است
و برابری در هوایی است که استنشاق می کنیم.

رویایی سبز در نیمه شب بلند پاییزی.....

*شعر از لنگستون هیوز شاعر سیاه پوست آمریکایی با تر جمه و اجرای احمد شاملو....

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:10  توسط شادی شفیعی  | 

سلام...

عاشق بوی سیگار همسایه محترم هستم...عاشق احوال پرسی های گرم و جواب سلام هایش...هر وقت ساکن بالا بلند طبقه ششم در جواب سلامم می گوید:"سلام دختر گل"؛می شوم همان دخترک هفت ساله کوچه سنبل که در جواب سلامش به بابا بزرگ کوچه، یک مشت کشمش جایزه می گرفت...و به خاطر همان یک مشت کشمش و دست نوازشگر آن پیرمرد دوست داشتنی بود که عاشق سلام کردن شد...این روزها در جواب همسایه دوست داشتنی طبقه ششم که می پرسد:"چه خبر جَریده نویس؟"...نمی دانم از بی خبری است یا از داشتن حرف زیاد؛فقط می خندم...و همسایه مهربان در جواب خنده هایم می گوید:"بخند بابا،چه با خبر،چه بی خبر...همیشه بخند..."و چقدر سلام کردن به این آدم ها را دوست دارم...آدمهایی که با یک جواب سلام ساده یک روز خوب را برای تو رقم می زنند...
نم نم بارون قاطی شده با بوی سیگار همسایه محترم و صدای مهران مدیری که می خواند:

آره بارون میومد خوب یادمه، مث آخرای قصه، که آدم می ره به رویا،
آره بارون میومد خوب یادمه، زیر لب زمزمه کردم،
کی می تونه این دل دیوونه رو از من بگیره؟ ....
اون قَدَر باشه که من این دل و دستش بدم و چیزی نپرسه،
دیگه حرفی نمونه بعد نگاهش، آره بارون میومد خوب یادمه ...

آره بارون میومد...

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:28  توسط شادی شفیعی  | 

باز گشته ام از سفر...

گفتم می‌رم سفر، دور از این همه خبر بد و فکر و خیال، چند روزی نفس می‌کشم، آروم می‌شم و بر می‌گردم؛حالا همه چیز رو به‌ راه است و تحت کنترل، و من خوشحال!گیرم مدت این خوشحالی کوتاه...
دور روز به یاد ماندنی در کلبه چوبی سارای عزیز و مهربان در 2000؛دو روز را لعنت فرستادم به این تکنولوژی! لعنت به هرچی موبایل و تلفن باسیم و بی‌سیم...دو روزی لذت دوست داشتن را تجربه کردم...لذتِ لذت بردن از زندگی را...که به تمام عمر می ارزد...
سفر کوتاهی بود...لحظه به لحظه آن را به حافظه سپردم...برای موقع دلتنگی...
حالا باید یک جایی برگشت به زندگی؛ گاهی نگفتن یک چیز خیلی باحال تر از گفتن آن است...پس سکوت می کنم...تنها سکوت است تهی از آزار؛چیزی باید در ادامه این سمفونی باشد....

بازگشته‌ام از سفر
سفر از من
باز نمی‌گردد.

 

+ نوشته شده در  ساعت 22:13  توسط شادی شفیعی  | 

بی هیچ حرف اضافه...

این روزها بهانه زیاد پیدا می‌شه برای دلتنگی،برای حرف نزدن، برای سکوت. حتی برای این‌که پیش خودت هم ساکت بمونی.که حتی فکرهای عاشقانه‌ات را هم بذاری کنار و با بد اخلاقی به خودت بگی که:"حالا وقتش نیست!"

اما این سکوت تا کی دووم داره؟

 پ.ن:می نویسم دلتنگی روزهای تب دار و عصر های دلگیر پاییزیم را برای زهره...زهرا...یاسمن...سارا...طیبه...مریم...زهرا...معصومه...ندا...عاطفه...الهام...

برایت
دلتنگی عصر پاییز را می فرستم
مثل کلاغ های دم غروب
هیچ جا نیستم
فقط گاهی
یکی از پرهایم می افتد

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:51  توسط شادی شفیعی  | 

پاییزی متفاوت...

وقتی تصاویر شاد را، دیگر
تنها در خواب می‌توان دید،
گمان می‌کنید
بیدار شدن از خواب آسان است؟

 

+ نوشته شده در  ساعت 16:20  توسط شادی شفیعی  | 

شاکی ام...

فراموشی...اون چیزی هست که این روزها بهش نیاز دارم...فراموشی...پاییز و زمستون...فراموش! اشک و خنده...فراموش!کتابهای خوب...فراموش! شعرهای هوشنگ ابتهاج...فراموش!
بايد سعی کنم گاهی آوازی زير لب زمزمه کنم...بايد سعی کنم...مواظب کودک سر به هوای درونم باشم...

می نویسم این روزها برای هیچی ...و زندگی می کنم با یک علامت سوال بزرگ...یه روزای میاد که نه نوشتنی هست...نه خوندنی...و نه حتی لذتی از گذر فصل ها...

 و ناگهان...یک هیچ بزرگ...
کاش کسی این پوست را شکاف بده تا آدم سبکسر پر نیاز جلوه کنه...کاش کسی مرا به مرخصی طولانی بی دلشوره ای ببره که توش فقط فراموشی باشه و فراموشی...کاش کسی منو به جاده ایی سبز ببره...به جنگل...به دریا...

دلم تعطیلات می خواد...

 

+ نوشته شده در  ساعت 20:44  توسط شادی شفیعی  | 

شهر عجیب

این شهر عجیب است
این همه سال
این همه محبت به او کردیم
دلش چه می خواهد؟
دلش با کیست این شهر؟

 

+ نوشته شده در  ساعت 11:23  توسط شادی شفیعی  |