...
باز شنبه شد...روز شنبه همیشه روی کل هفته سایه میندازه...امروز حالم سگیه! دلم می خواد همه کارهای نصف و نیمه را تموم کنم...دلم به حال خودم می سوزم که اینجور وقتها به معنی واقعی چند درجه ایی تب می کنم...همیشه یه گوشه تنم شروع به ناله می کنه...بعد از دو سه ساعت شکل آدمی میشم که همه زندگیش را توی زلزله چند ریشتری از دست داده...شدم شبیه آدمی که سالهاست رویاهاش را ته کوچه بن بستی رها کرده و همیشه با سری بالا جار زده رویایی ندارم... آرزویی ندارم...یک آدم بی رویا...
زندگیم جوری شده که خودم را دیگه به خاطر نمیارم...گندش بزنه...من آدم این زندگی نیستم...خسته شدم...آدم بزرگ این روزها نیستم...
کاش جادو بلد بودم...
پ،ن:تلاش جانفرسایی بود برای نوشتن...

