تبليغاتX
چرک نویس
--

بی هیچ حرف اضافه...

این روزها بهانه زیاد پیدا می‌شه برای دلتنگی،برای حرف نزدن، برای سکوت. حتی برای این‌که پیش خودت هم ساکت بمونی.که حتی فکرهای عاشقانه‌ات را هم بذاری کنار و با بد اخلاقی به خودت بگی که:"حالا وقتش نیست!"

اما این سکوت تا کی دووم داره؟

 پ.ن:می نویسم دلتنگی روزهای تب دار و عصر های دلگیر پاییزیم را برای زهره...زهرا...یاسمن...سارا...طیبه...مریم...زهرا...معصومه...ندا...عاطفه...الهام...

برایت
دلتنگی عصر پاییز را می فرستم
مثل کلاغ های دم غروب
هیچ جا نیستم
فقط گاهی
یکی از پرهایم می افتد

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:51  توسط شادی شفیعی  | 

پاییزی متفاوت...

وقتی تصاویر شاد را، دیگر
تنها در خواب می‌توان دید،
گمان می‌کنید
بیدار شدن از خواب آسان است؟

 

+ نوشته شده در  ساعت 16:20  توسط شادی شفیعی  | 

شاکی ام...

فراموشی...اون چیزی هست که این روزها بهش نیاز دارم...فراموشی...پاییز و زمستون...فراموش! اشک و خنده...فراموش!کتابهای خوب...فراموش! شعرهای هوشنگ ابتهاج...فراموش!
بايد سعی کنم گاهی آوازی زير لب زمزمه کنم...بايد سعی کنم...مواظب کودک سر به هوای درونم باشم...

می نویسم این روزها برای هیچی ...و زندگی می کنم با یک علامت سوال بزرگ...یه روزای میاد که نه نوشتنی هست...نه خوندنی...و نه حتی لذتی از گذر فصل ها...

 و ناگهان...یک هیچ بزرگ...
کاش کسی این پوست را شکاف بده تا آدم سبکسر پر نیاز جلوه کنه...کاش کسی مرا به مرخصی طولانی بی دلشوره ای ببره که توش فقط فراموشی باشه و فراموشی...کاش کسی منو به جاده ایی سبز ببره...به جنگل...به دریا...

دلم تعطیلات می خواد...

 

+ نوشته شده در  ساعت 20:44  توسط شادی شفیعی  | 

شهر عجیب

این شهر عجیب است
این همه سال
این همه محبت به او کردیم
دلش چه می خواهد؟
دلش با کیست این شهر؟

 

+ نوشته شده در  ساعت 11:23  توسط شادی شفیعی  | 

شاید امروز روز مبادا باشد...

زندگي مثل یک اسب چموش لگد زن بي منطق سرسخت، جلوم گردن كشيد...جولان داد....آخرش هم مجبورم کرد... هر چي كه توي دستم بود و لابد سلاحی بود... يا ابزاری... را كنار گذاشتم...یا انداختمش...نمی دونم و گفتم خب!.. باشه كار ديگه ايي از دستم ساخته نيست...
اما فقط یک تلنگر...مثل یک فال قهوه...مثل یک شعر خوب...کافی بود...ورق برگشت...
حالا شروع كردم به تيمار داري از خودم...انگار ماه ها و روزهاي زيادي بي هيچ كار و ايده خاصي...به هدر رفتن روزها و ساعتها ولو بودم...الان عين اصحاب كهفم...تازه از خواب بيدار شدم... همه به هم سلام مي كنن... كلي آدم اومده...كلي آدم رفته...پاییز می چسبه... …

+ نوشته شده در  ساعت 21:45  توسط شادی شفیعی  | 

دفتر خالی

پاییز را دوست دارم...احمقانه ست...هر بار به نزدیک شدنش...به اومدنش...به باد دلچسب و خنک عصرگاهیش...به قدم زدن با زهره تو هوای ملسش فکر می کنم به وجد میام... اومدن پاییز تنها اتفاق خوب این روزهامه...برای همین مدام تکرارش می کنم که اضطراب و دلواپسیم کمرنگ بشه...دلواپسی بیخود و سمجی که نمیدونم ریشه ش از کجاست...خسته شدم از بس به منحنی کوچیک و بزرگ شدن ماه و به منحنی تغییر رفتار اپیدمی آدمها فکر کردم...اینبار هیچ منحنی را بررسی نمی کنم... این روزها به هیچ وسیله ایی نمیشه کلمه ایی از دهانم خارج کرد...به نگفتن دچارم...من دلم بارون...پیتزا...کفش خیس...شیر نسکافه کافه تاک...آهنگ خوب...نامه...کادو...خبر خوب...می خواد...همین...

به انتظار تو
این دفتر خالی
تا چند تا چند
ورق خواهد خورد

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 18:59  توسط شادی شفیعی  | 

....

سهم من سرب شد از زندگی، که سهم شما بشه سرزندگی...

 

+ نوشته شده در  ساعت 3:59  توسط شادی شفیعی  | 

 نگرانی...

دلم آشوب است، مثل اطرافم...هنوز به خبرهای بد خو نکرده‌ام...هنوز خوب یاد نگرفته‌ام که وانمود کنم همه چیز عادی‌ست... این روزهای بد هم تمامی ندارد...تمام هم نمی شود این تابستان لعنتی و کش دار...این روزها عادت کرده ام به نگران بودن...نگران روزهای در پیش رو...نگران افرادی که دوستشان دارم...نگران اخباری که از گوشه و کنار می شنوم...چشمان عادت کرده اند به اشک ریختن و گریه کردن...اشک ریختن از مطالبی که اینجا و آنجا می خوانم...دوستی می گفت:نومید نباش،پایان شب سیه،سفید است...ولی من همچنان نگرانم...نگران از اینکه این جماعت برایشان مهم نباشد و این شب را همچنان سیاه نگه دارند و صبح سفید و سحری  در پی آن نیاید...

 از آن‌چه که رنج می‌بریم
زندگی نیست
زندگان‌اند!
بر پیشانی خود می‌نویسیم
هر کس دروغ نمی‌داند
 به انتظار ورود
نماند.

+ نوشته شده در  ساعت 14:42  توسط شادی شفیعی  |