اینروزا تنها دنبال بهانه ام واسه گریه کردن
خاطرات، عکس، موسیقی، آدمها، من و ...
بهانه های منند.
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد،
گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم گرم و چموش خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من،
سکوت مرگبارم را.........
«دکتر علی شریعتی»
یا رب تو مرا مژده وصلی برسان برهانم ازین نوع و به اصلی برسان
تا چند ازین فصل مکرر دیدن بیرون ز چهار فصل فصلی برسان
" شیخ بهائی"
مرگ در هر حالتی تلخ است
اما من
دوست تر دارم که چون از ره درآید مرگ،
در شبی آرام، چون شمعی شوم خاموش...
لیک مرگِ دیگری هم هست،
دردناک، اما شگرف و سرکش و مغرور،
مرگِ مردان، مرگِ در میدان.
با تپیدن هایِ طبل و شیونِ شیپور،
با صفیرِ تیر و برقِ تشنه شمشیر،
غرقه در خون، پیکری افتاده در زیرِ سم اسبان.
وه، چه شیرین است
رنج بردن
پا فشردن
در رهِ یک آرزو مردانه مردن!
وندر امیدِ بزرگِ خویش،
با سرودِ زندگی بر لب
جان سپردن.
آه، اگر باید
زندگانی را به خونِ خویش رنگِ آرزو بخشید،
و به خونِ خویش، نقشِ صورتِ دلخواه زد بر پرده امید،
من به جان و دل پذیرا می شوم این مرگِ خونین را.
كي قراره اين زمستون سر بياد؟
حوصله ندارم، چيزي به فكرم نمي رسه كه بنويسم اما براي اينكه يه كم خالي بشم نياز به نوشتن دارم، افتادم توي دو راهي و نمي دونم چي كار بايد بكنم، اي كاش اين زمستون سر ميومد، از اين وضعيت شاكيم البته نه فقط من خيلي هاي ديگه هم مثل من از اين اوضاع ناراضين، اي كاش حالا ديگه خدا يه حركتي انجام مي داد، اي كاش كاري ار دستم بر ميومد، به خاطر اتفاقات اخير توبيخ شدم و پدر گرامي بعد از كلي سكوت امروز احساس نگراني كرده و از محل كارش تلفني بيانيه اش را صادر كرد و گفت: "سرت رو ميندازي زير ميري دانشگاه و بر مي گردي هيچ حركت ديگه ايي هم ازت سر نمي زنه." موندم چطوري خودم را راضي كنم تا از اين دستور سر بازنزنم، تنها كاري كه فعلا از دستم برمياد اينه كه فقط دعا كنم.
سلام دوستان عزیز بالاخره از غیبت صغری برگشتم، اما نمی خواستم اینجوری باشه؛
تنها یه دونه پدر بزرگ داشتم که خیلی هم عزیز بود، اما خوب، از پیشمون رفت و دیگه اون را در کنارمون نداریم تا برامون شعر بگه، قصه بگه، دعا کنه و از وجودش احساس آرامش کنیم.خودش را دیگه ندارم، اما یادش را هرگز از قلبم بیرون نمی کنم،هر چند از دست دادنش خیلی برام سخت بود اما مطمئنم که به یه جای خیلی بهتر از این دنیا رفته، امیدوارم که روحش همیشه شاد باشه.
وجود شما دوستای خوب هست که همیشه بهم دلگرمی میده، از همه شما دوستای گلم شادی، زهرا، یاسمن، عاطفه، منیژه، سمانه و آقای دهقانی خیلی خیلی ممنونم.
و هنوز...
به تکرار زیستن
و تا نهایت خواستن
افسردن
و تا نهایت شدن
سر خوردن
و هنوز راه به جایی نبردن

حس خوبِ دلتنگی؟!
چند وقته که حس خوبی دارم: خودم را تحسین می کنم، کودک درونم را نوازش می کنم!
به خودم امیدوار شدم که اگر اراده کنم، اون کاری را که مد نظرمه حتماً انجامش می دم؛ البته "بزنم به تخته، گوش شیطون کر، چشم شیطون کور".
دلم برای شادی تنگ شده، دوهفته ایی هست که ندیدمش؛ دلم برای همه ی دوستام تنگ شده، زهرا، سمانه، سارا، راحله، عاطفه، عالیه، مریم و مهتاب، یاسمن، الهام و ... هر کدوم، مشغول یه کاری و گرفتار امورات زندگیمون شدیم و یه جورایی بینمون فاصله افتاده؛ البته من دنیا را کوچک تر و بی ارزش تر از اونی می بینم که به خاطرش بینمون فاصله بیفته.
خیلی وقته که دور هم جمع نشدیم، دلم برای اون روزها تنگ شده؛ دوست دارم یه روز بشینیم دور هم، شر و ور بگیم و بخندیم؛ به نظرم دلتنگی، همیشه هم بد نیست. دلم که واسه گذشته ها تنگ می شه به خاطرات اون روزها فکر می کنم و کِر کِر می خندم؛ دلم واسه شر و ور گفتن تنگ شده، دلم واسه خندیدن تنگ شده، دلم واسه گذشته ها تنگ شده...

