درد و دل
این چند روز حالم حسابی گرفته،خستم ، نمی دونم چرا؟بدون دلیل خاصی.خیلی چیزا واسه نوشتن دارم،ولی مغزم کار نمی کنه.تا یه خط می نویسم،واسه خط بعدی کم میارم.انگاری مغزم قفل میکنه.به زمین و زمان بد و بیراه می گم.بذارین به حساب بهونه واسه ننوشتن.یه حسهایی بهم دست داده که اصلا به مذاقم خوش نمیاد.مثل بدبینی،مثل بیزاری از آدمهای دور و ور،مثل نداشتن حوصله واسه سر و کله زدن با اطرافیان.در کل آدم خطرناکی شدم.خودم از خودم می ترسم.می دونم،شاید نباید اینها را اینجا بنویسم.شاید فردا دو،سه نفری بهم بگن"چرا اینها را نوشتی؟".ولی خوب یه درد و دل بود با دوستان.
لایه های پیاز هست
روزهای من
لخته لخته و
مثل هم
و در اختیار من نیست
سوز اشک
تمام می شوند وزها
و تو پیشم نیستی.
+ نوشته شده در ساعت 23:40  توسط
|
