چپکی
از اول هفته تا حالا هیچ کار مثبتی انجام ندادم،هیچ غلطی هم نکردم.از صبح تا حالا هم همین طوری نشستم و زل زدم به خرت و پرتهای اتاقم،به کتابهایی که همینطوری روی زمین پهن کردم.بی خیال کارشناسی ارشد شدم،انگار نه انگار که جمعه هفته بعد امتحان دارم.حتی اتفاقات روزمره هم واسم جالب نیست؛اینکه طرح مبارزه با بد حجابی تا کجا پیش رفته،اینکه چرا همیشه اردیبهشت ماه مسولین به یاد امنیت جامعه و حفظ اون میفتن،اینکه آخر داستان انرژی هسته ای ایران چی می شه؟...واسم مهم نیست.با خودم فکر می کنم...همین بود؟زندگی که براش رویا می بافتم،همین بود؟اصلا همونی شدم که تصور می کردم؟اینقدر اخمو و بد اخلاق؟اینقدر کم حوصله وکم طاقت..؟غلط نکنم دلم می خواست آدم مهمی بشم..؟بچه که بودم،حوصله ام که سر می رفت،یه متکا می ذاشتم کنار دیوار،سرم رو می ذاشتم روش و با کمک دیوار سر و ته می شدم.به سقف نگاه می کردم،بعد هم فکر می کردم اگه خونمون رو برعکس می ساختن چقدر همه چیز بامزه می شد:فاصله در تا زمین زیاد می شد اونوقت قدم نمی رسید در رو باز کنم،کلید برق هم همینطور.لوستر و لامپ آویزی مثل سیخ از وسط اتاق می اومدن بیرون،یا مثلا کمد دیواری رو تصور کن با اون طبقه های برعکسش.خیلی از چیزایی که توی ذهنم بود،الان یادم نیست که اینجا بنویسم.می تونین امتحان کنین،حس بامزه ای رو تجربه می کنین.
فکر می کنم حس وارونه دیدن دنیا هم می تونه به همون اندازه جالب و بامزه باشه.