محرم راز
راستي امروز چندمه.. اين تقويم ميگه 17 تیر ..لابد راست ميگه.. تقويما هيچ وقت دروغ نمي گن..اصلا هم نگران اين نيستن كه تو داري يه روز مهم رو از دست مي دي..يا توي روزمرگي هات غرق شدي.. اصلا نمي دونن تو دلت تنگه،یا...حالا!غر نزن دختر ... باد کولر صداي زنگهاي چيني اتاقمو درمياره.. يه بطري عرق كاسني كنار تختم و دارم كتاب"ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد" رو مي خونم…این روزها زیادی خواب می بینم،از بس که می خوابم، لابد.خواب کوه،جنگل،خوابهای آدمهایی که کلی باهاشون خاطره دارم،خواب آدمهای خوبی که حالا بد شدن به تعبیر من، لابد.خوابهای سفید و سیاه،خوابهای رنگی،خوابهای صامت،خوابهای موزیکال ،خواب با حرکت slow motion.این روزها زیادی فکر می کنم،از بس وقت دارم، شاید.با خودم حرف می زنم،به قول سهراب شاید دچار رگ پنهان رنگها شدم،خودم بی خبرم.از خودم سوالهای زیادی می کنم،که برای هیچ کدومشون جواب ندارم،البته.من صبورم؟.. آره!.. صبورم.. گاهی قل قل می جوشم.. به خصوص زمانی که اسم آدما میاد.. فریاد میاد،هوار میاد.. ناله میاد ،اشک میاد، لعنت میاد..بعد بیزار میشم از اسمی که اومده ،از خاطره ای که کوتاه بوده.بعد دلم می خواد پاشم راه برم،برم به جایی که سبز باشه ،آروم باشه، آدم نباشه،دوست نباشه،خاطره نباشه، فقط من باشم و خدا و یه دیوان حافظ و کلی کتاب خوب. راحت بشینم نون و پنیر و چایی شیرین بخورم،هیچکس بهم غر نزنه شکرش زیاده،چایی داغ هنوز، نخور... و هیچ کس نگرانم نشه ... اطرافیان نیان هی توی گوشم بخونن چرا به فکر آینده نیستی،می خوای چی کار کنی؟.. چرا گیجی.. چرا کاری نمی کنی.. بعد اونجوری صبرم قد می کشه،زیاد می شه..
نمی دونم.. می دونم،همه اینها یه خوابه، یه رویاست، شاید .بیدار که می شم دوباره همه چیز سیاهه،هیچ چیز رنگی نداره،همه چیز بی رنگ بی رنگه.بازم اسم،بازم آدما،بازم خاطره،بازم داد،بازم هوار....دلم یه شعر خوب حافظ می خواد با یه صدای خوب...
یا رب کجاست محرم رازی که یک زمان
دل شرح آن دهد که چه گفت و چها شنید