خستگي.. يه حس سمجه..
گريه كردن چيز خوبيه..
دلتنگي بده..
دستام.. انگشتام.. سرم.. خسته ان.. يه بار يكي به من گفت اينقد بيخود اينور اونور ندو.. بهش گفتم.. دلم مي خواد از تنم كار بكشم.. دلم می خواد٬دلم اونقد خسته باشه كه چيزي ازم نخواد..
گريه هم چيز خوبيه.. فكر كنم خيلي وقته دارم نقش بچه هاي قوي و پر كار رو بازي ميكنم.. دلم مي خواد.. سرم وسط بالش آشناي بچگيم بذارم و های بزنم زیر گريه .. گريه...
از بچه خوب بودن خسته شدم.. از بچه بد بودن خسته شدم..
آره گريه خوبه.. گريه خوبه.. از همه چيزايي كه خوندم بدم مياد.. از همه چي كه بوي خوشبختي ميده.بدم مياد. بوي.. خوشبختي..اه !
از ديدن اينهمه آدم خسته شدم...از رفت و اومد خسته شدم... خسته.. اينهمه.. سستي.. تنهايي.. اينهمه.. لحظه هاي دروغ.. ساعتاي دروغ..
خسته م.. خسته..
نه شعر دلم ميخواد.. نه آهنگ.. نه آسمون..نه كوه.. نه ...
دست هايم را گم كرده ام
و مانده ام سر در گم
در چهارراه هميشگي
ميان انبوه جمعيتي كه مي آيند و مي روند
رنگ چشمان هيچ كس
رنگ چشمان تو نيست
پيش از انكه مثل اين ميله آهني
بي تو آرام آرام
زير باران زنگ يزنم
بيا و چتر سرخت را باز كن بر فراز سرم..
