یلدا٬زمستون٬کابوس امتحان
خداحافظ پاییز برگ ریز..!پاييز عزيزم تموم شد.. انگاري هيچي ازش نديدم..دلم مي سوزه براي روزايي كه تند تند ميگذره .
دیروز چند ساعتی زیر آفتاب مهربون پاییزی یزدرفتم خیابون تیمسار فلاحی و یه دل سیر پیاده روی کردم.کلی فکر کردم٬.سوز سرما ميخورد به صورتم٬سر حال شدم ٬انگاری هنوز فکرم کار می کرد.چه حس خوبیه تو خونه بودن ٬حتی سرماش هم واست دوست داشتنیه.به دیروز که فکر می کنم٬احساس سرما می کنم...پنچشنبه صبح٬ تهران سرد و برفی بود.از صبح پنچشنبه داشتم ميلرزیدم تا شب. هوا سرد بود٬ اما نه اونقدر كه دائم بلرزم؛ تو خونه و خيابون و دانشگاه.یه حسی یه چیزی باعث می شد بلرزم.. خسته شدم از بس به اين و اون و به خودم غـُر زدم كه درسها زيادن و پـرحجم ٬از توانايي من هم خارج.همون قدر هم که توانایی دارم٬درس نميخونم؛ بدون برنامه روزها را گذروندن٬ شده برنامهي همیشگیم. نه بابا!؛ افسرده نيستم .تنها دليلي كه به ذهنم ميرسه٬ همونه كه هميشه نقطه ضعف من بوده٬ اونم موقع امتحانات: به اندازه ای که باید و از خودم انتظار دارم در درسهام خوب و موفق نيستم و روحيهام را هم زود ميبازم.اونطوری هم که باید تلاش نمی کنم.انگاری تازه از خواب بیدار شدم٬مثل بچه های دبستانی همیشه از این فصل امتحانات می ترسیدم.باید به جای پوشوندن این نقطه ضعف عجیب و بد،سعی کنم از بین ببرمش.
