تبليغاتX
چرک نویس -
--

....

 از اين سرما متنفرم...هميشه هم بودم...اين سرما به هيچی رحم نمی کنه.راستی ٬چه بارون خوبی. بارون هر جورش که باشه خوبه.مجبور بودم فقط از پشت پنجره به بارون نگاه کنم٬قطرات بارون که با شدت به زمین می خوردن٬طی یه عملیات شهادت طلبانه٬دلم می خواست برم زیر بارون و یه دل سیر قدم بزنم٬ولی این اجازه را نداشتم.مادربزرگم می گه وقتی بارون بیاد هر دعایی کنی٬برآورده می شه.از   بس بارون را دوست دارم قراره اسم بچه ام را بذارم باران و بعد صداش کنم بارون.  سه روزه مثل یه معتاد در حال ترک، تمام استخونهایم درد می کنه.یا شدم شبیه مرتاضهای هندی که روی تخته چوبی پر از میخ خوابیدن ٬بدنم سوزن سوزن می شه.رنگ و روم پریده.شدم شبیه آدمهای در حال موت.غزل خداحافظی را تا نیمه خوندم.اما فکر کنم عزرائیل هم  با من بازیش گرفته.این نیز بگذرد.

+ نوشته شده در  ساعت 17:11  توسط شادی شفیعی  |