...مثل امروز که تنگ است دلم
*دو سال تو چشم بهم زدنی تموم شد.آخرین چهارشنبه با هم بودن را جشن گرفتیم.تو این مدت 2 سال کلی غر زدم و هر دفعه از تهران میومدم،خلقم تنگ بود از خستگی و رفتن سه شنبه ها هم همیشه همراه با آه و ناله.حالا که تو کوچه و پس کوچه خاطراتم قدمی می زنم،می فهمم که چقدر دلتنگ همه اون لحظات برگشت ناپذیرم.اعتراف می کنم،دوره دو ساله ارشد،برای من خاطره انگیزترین دوران زندگی بود، حتی بیشتر از دوره لیسانس.از حالا دلتنگ تمامی دوستانم هستم؛دلتنگ رفت و آمدهای هرو هفته با زهرای صبور و نازنینم،دلتنگ طیبه دوست داشتنی با اون دل پوست پیازیش،زهرای مهربانم،معصومه عزیز،غزال نازنین،مریم پر جنب و جوش،ندای آرام،مریم گلم و...وتمام دوستانی که در این 2 سال با هم بودیم.
*رديف كتاباي نخونده بالاي تختم هي كم و كمتر شد وقتي آخرین بازی بانو را خوندم و نسبت به بقیه خریدهام از نمایشگاه کتاب از خوندش لذت بردم،الانم کافه نادری را می خونم که خوندنش همراه شده با خوردن کره بادوم زمینی گوشه خنک تخت...
*بدون تا عشق و آزادی فقط یک یا علی می خواد...

