شب آمد و چیره شد سیاهی..
این روزها حالم اصلا خوب نیست.یکشنبه هفته بعد امتحانات شروع می شه و من هنوز گیچم.گیچ حوادثی که این روزها همراه با سراسر ایران در یزد هم اتفاق میفته.شبها کابوس می بینم،کابوسهایی که به دلیل حرفها و تهدید هایی ست که از گوشه و کنار می شنوم.به دلیل دیدن صحنه های دلخراشی که از شبکه های مختلف خبری به جزء تلوزیون دولتی می بینم.صحنه هایی که مستند گونه اون را می شه در سطح شهر هم دید.از همه دردناک تر اینکه مسئولین به راحتی به مردمی که در اعتراضی آرام به خیابانها می آیند،ارازل و اوباش می گویند،و رفتار افرادی که بویی از انسانیت نبرده اند را توجیه می کنند با این حرف که می خواهیم شورش را سرنگون کنیم.برخورد این افراد از سر ترس و نداشتن جواب منطقی به مردمی ست که فقط می خواهند بدانند،رای آنها کجاست؟همین...چقدر راحت و به دور از ادب به این سیل عظیم مردمی،خس و خاشاک می گویند و به بهانه حفظ نظام، جوانان بی گناه و بی سلاح را کتک می زنند،دستگیر می کنند و حتی می کشند.و این است تعریف جدید دموکراسی...
بال فرشتگان سَحر را شکستند
خورشید را گرفته به زنجیر بسته اند
اما تو هیچ گاه نپرسیده ای که:
مَرد!
خورشید را چگونه به زنجیر می کشند؟

