خانه داري
خيلي خستم.كم اوردم.مامان و باباي عزيزتر از جان براي شركت در مراسم ختم يكي از دوستان به اصفهان رفتن.خونه رو به من سپردن و به قولي گفتن ببينيم چند مرد حلاجي و يكم قدر عافيت بدوني.ولي اين قدر عافيت دونستن ديگه داره منو از پا در مياره.مسلمون نشنوه،كافر نبينه.با شهامت اعتراف مي كنم سخترين كارها كار خونه هست.ترجيح مي دم از صبح تا شب بيرون باشم ولي كار خونه انجام ندم.زماني كه سر كار بودم،صبح مي رفتي بيرون،ميومدي خونه ناهار آماده،با خيال راحت ناهارتو مي خوردي،تازه منت هم سر مامانت مي ذاشتي كه خسته اي و نمي توني بهش كمك كني.از اونجايي كه توي قانون ايران تعريفي از كار خونه نشده،همه اونو يه وظيفه مي دونن.آقايون (به خصوص جماعت يزدي)انگار از صبح تا ظهر كوه مي كنن،وقتي به خونه ميان دست به سياه و سفيد نمي زنن،ادعا هم دارن كار خونه كه كار نيست.اما پاي عمل كه ميفته،هيچ كاري ازشون بر نمياد تازه خرابكاري هم مي كنن.خلاصه با مامان و بابا تماس گرفتم و عاجزانه خواستم زودتر برگردن.
الهي هيچكس تو زنديگيش محتاج كس ديگه نباشه حتي اگه اون كس مادر عزيزتر از جان باشه.
