تبليغاتX
چرک نویس -
--
خاطرات خاک گرفته

 بعد از مدتها برای انجام کاری به دفتر روزنامه رفته بودیم .از همون اول که وارد شدیم دلمون گرفت٬پله ها را که بالا میرفتیم خاطرات یکی یکی از جلوی چشممون رد میشد .خاطره اولین روزی که برای صحبتهای اولیه با آقای حقیقت نژاد به روز نامه خاتم رفته بودیم٬ تاخاطره روزی که با بچه ها برای خدا حافظی دور هم جمع شده بودیم .وارد دفتر روزنامه که شدیم میزها خاک گرفته بود اصلا شبیه دفتر آشنای ما نبود تنها دری که باز بود و هنوز هم نفس توش جریان داشت دفتر آقای سماوات بود٬سماوات تا ما را دید از جاش بلند شد و گفت" کجایید؟  سراغی از ما نمی گیرید نمیگید سماوات  زنده است یا مرده؟ یادی ازش نمی کنید" بعد هم شروع کرد به درد دل گفتن و به قول خودش یه مثنوی برامون خوند. بعد از مدتها که آقای سموات و دیدم به یاد اون روزهایی  افتادم که وقتی  از بیرون به خاطر یکی از مطلبهای روزنامه باهامون تماس میگرفتند آقای سماوات با شوق و ذوق میگفت" روز نامه مثل توپ صدا کرده درستشم همینه روزنامه باید بترکونه" و حالا تنها کاری که از دستمون برمیاد جدا از اینکه دعا کنیم روزنامه دوباره برگرده اینه که خاطره های خاک گرفته مونو زنده کنیم.   

+ نوشته شده در  ساعت 12:21  توسط   |